Lilypie Third Birthday tickers
پسر پسر قند عسل
خاطرات قند عسلی
قالب وبلاگ

ناراحتاز هفته پیش علائم سرماخوردگی اومد سراغم و من رو درگیر خودش کرد.

ناراحتپنج شنبه گذشته همراه بابام رفتیم درمانگاه نزدیک خونه مون و اونجا آقای دکتر تشخیص سرما خوردگی و کمی هم تورم لوزه دادن و برام دارو نوشت و من هم یه روز داروهامو خوردم و بهبودی صورت نگرفت که هیچ سرفه هام شدیدتر و چشمهام هم تنگتر شد و آبریزش بینی و تب هم اومد سراغم.

تعجببه همین دلیل شنبه عصر دوباره رفتیم دکتر البته همون دکتر خودم که اینقدر سرش شلوغ بود بهمون نوبت نداد و مجبور شدیم بریم یه متخصص دیگه (البته فقط اسمش متخصص بود)بر خلاف دکتر خودم این دکتره سرش خلوت بود و من رو ویزیت کرد و ایشون هم تشخیص دادن که بنده مبتلا به سرماخوردگی شدم و باید داروهای سرماخوردگی مصرف کنم که منم خوردم ولی شب که خوابیدم بعد از 1ساعتی با سرفه های شدیدی که میکردم از خواب بیدار شدم و تا صبح همین روال ادامه داشت و اون شب نه من خوابیدم نه مامان و بابام .

گریهدیگه دم دمای صبح بود که مامان و بابام خودشون تشخیص دادن شاید من مبتلا به حساسیت شدم و با اینکه هیچ وقت سر خود دارویی بهم نمیدادن ،مامانم 2CC شربت ضد حساسیت بهم داد و این شربت مثل آبی که روی آتیش میریزن سرفه هام رو کمتر کرد و من تونستم راحت بخوابم . خواب

ناراحتصبحش هم رفتیم پیش خانم دکتر بازرگان که متخصص اطفال و فوق تخصص آلرٍژی بودش و ایشون هم چون تو بیمارستان مریض هاش رو میدید چند تا دانشجوی پزشکی هم کنار دستش در حال کارآموزی بودن و یکی از همین دانشجوها من رو معاینه کرد و نظرش رو داد و بعد هم خود دکتر من رو ویزیت کرد و تشخیص دادن که مبتلا به حساسیت شدم و باید دو هفته ای دارو مصرف کنم .در ضمن یه لیست بلند بالا داده که رعایت کنم و حتی تا دو هفته پارک رفتنم هم ممنوع شده.گریهعصبانی

لبخنداین داروها رو که مصرف کردم از تعداد سرفه هام کمتر شده ولی هنوز هم تو طول روز سرفه مهمون بدنم هست.

عصبانیمامان نوشت:امان از دست این دکترهایی که برای اینکه یه ویزیتی گرفته باشن و بدون دارو مریض رو رد نکنن هر دارویی که میخوان به مریضشون میدن و فکر نمیکنن ممکنه با این دارو مریضی طرف خوب نشه که هیچ شدت هم پیدا کنه.عصبانی

گریهالهی برات بمیرم عزیزم که از کنار هر پارکی که رد میشیم میخوای بریم پارک و دائم ازم میخوای که کاکائو و بستنی و کیک بهت بدم و وقتی با مخالفت ما روبرو میشی و بهت میگیم که این چیزا برات خوب نیست کلی گریه میکنی و دل من و بابا محسن رو آتیش میزنی.دل شکسته

[ سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱٥ ‎ب.ظ ] [ آرش خان ] [ نظرات () ]

ببخشید دیر اومدم تا وبلاگ عزیز دردونه مون رو آپ کنم آخه دلیل داره که متوجه میشید .

تهران ، خونه بابایی

حدود سه هفته پیش به خاطر برگشتن خاله فاطمه از سفر مکه همراه بابا و مامانم رفتیم ولایت مادری و اونجا حسابی خوش گذروندیم و صد البته بینهایت بینهایت آتیش سوزوندم .همراه نوید و زهرا و مهسا می رفتیم پارک و خونه مامانی رو حسابی بهم می ریختیم . و بنده روی مبل و تخت خواب کلی بالا و پایین میپریدم و اینقدر خاطره خوب برام از اون روزها مونده که حالا هم که خونه خودمونم از مامان و بابام میخواهم که قصه آرش و پارک و خونه مامانی رو برام تعریف کنن و منم کیف کنم . 

نوید ، آرش ، زهرا ، مهسا

من با فیگور عمو شهاب در حال دیدن برنامه 90

یه روز هم که با زهرا و مهسا رفته بودیم تو حیاط خونه مامانی پای من به گلدون کنار حیاط مالیده شده و کمی از ساق پام خراشیده شد و منم با دیدن این خراشیدگی کلی گریه و زاری راه انداختم و اگه کسی نمیدونست فکر میکرد بنده زخم شمشیر خورده ام و به همین خاطر مامانم به پام پماد مالید و برای بند اومدن گریه و زاریم با یه روسری به اصطلاح زخمم رو بست و من هم تا آخر شب اجازه نمیدادم کسی بهش دست بزنه حالا بماند که با این پای به اصطلاح زخمی کلی ورجه و وورجه کردم .

من در کنار رودخانه ای در نزدیکی کیاسر

تعطیلات شهادت حضرت زهرا تصمیم گرفتیم بریم شمال و منم از وقتی سوار ماشین شدم تا خود شمال دائم دریا دریا میکردم و اینقدر از دیدن دریا ذوق زده شده بودم که به محض مستقر شدن با اینکه غروب بود و هوا هم کمی خنک و ما هم خسته ولی رفتیم کنار دریا و تنهایی یه کمی آب بازی و شن بازی کردم و چند لحظه بعد که یه پسر بچه همراه مامان و باباش اومده بودن کلی دوق زده شدم و بر خلاف افکار مامانم که همیشه میگفت من بجه خجالتی هستم رفتیم کنارشون و با اون بچه دوست شدم و با هم شن بازی کردم و اینقدر از این بازی دو نفره خوشحال بودم که من رو با گریه وزاری از اون پسر که اسمش امیرعلی بود جدا کردن و همون شب رفتیم سطل برای شن بازی خریدیم و از فرداش این سطل از دستم کنده نمی شد و با هر کی هم تلفنی حرف میزدم داستان خریدن این سطل رو براش تعریف میکردم .

من و دوستم امیر علی

 من و دوستم مشغول شن بازی در دور دستها 

فردای اون روز هم که کنار دریا رفتیم بعد از شن بازی تصمیم گرفتم پای هم به آب بزنم  و همون موقع بود که سرم گیج رفت و افتادم روی شنها و همزمان یه موج گنده اومده و من تمام قد رفتم زیر آب بعدانا وقتی بابام ازم میپرسید وقتی افتادی چی خوردی میگفتم دریا . وقتی این اتفاق افتاد از سر تا پا خیس شدم و من هم در حال گریه و مامانی من رو زیر چادرش گرفت و تا موقعی که سوار ماشین شدیم با همه قهر کرده بودم و جواب هیچ کس رو نمیدادم چون در اصل بابا و مامانم رو مقصر این داستان میدونستم .و از اون موقع هم هر وقت کسی ازم میپرسد آرش چطوری افتادی توی دریا بطور نمایشی و پانتومیم براشون تعریف میکنم و میگم دریا و خاکها (همان شن ) رفته تو دهنم .

من در حال رفتن به کنار دریا با سطل معروفم

 

مراحل افتادن من در آب دریا 

 1                                                2

3                                               4

5                                                    6

عکسهای بالا بدلیل اینکه از روی فیلم گرفته شده کیفیت مناسبی نداره

روز بعد هم که کنار دریا رفته بودیم و با بابام داشتیم توپ بازی میکردم یه وسیله بازی دیگه اونجا دیدم که دو نفر داشتن باهاش بازی میکردن و اینقدر با حسرت نگاه میکردم که نگو . اون وسیله چیزی نبود بجز دو تا راکت بدمینتون و اینقدر نگاهشون کردم که همونجا بابام رفت و برام خرید و بهمراه یه بادبادک و دستگاه حباب ساز ،که من از این بدمینتون بیشتر خوشم اومد و حالا هم که تو خونه خودمونیم مامان و بابام رو مجبور میکنم که با من بازی کنن . البته از هر وسیله دیگه که تو خونه باشه بعنوان توپش استفاده میکنم .

و بعد هم چند روزی رفتیم تهران و از دیدن خاله ناهید و خانواده گرامش خیلی خوشحال شدم وقتی رفتیم خونه خاله ناهید توجهم به یه پرنده زرد رنگ جلب شد و اون چیزی نبود جز یه جوجه اردک کوچولو که اینقدر اهلی شده بود دنبال آدم راه میافتاد و از دست آدم غذا میخورد . من که اولش از اون میترسیدم ولی  آخرای مهمونی دیگه یخم باز شده بود و کف دستم غذا میریختم و اون پرنده کوچولو هم میل میکرد و منم ذوق همراه با ترس از خودم در وکردم . 

من در بازار ماهی فروشان محمود آباد

یه دوست خوب هم پیدا کردم ولی مثل خودم کوچولو نیست و آدم بزرگه اونم سرایدار خونه باباییم بود که چون من رو سوار آتانتور ( آسانسور ) میکرد و باهام توپ بازی میکرد خیلی دوستش داشتم و اینقدر خوشکل صداش میکنم عمو ماشاالله .

و از اونجا هم با هواپیما اومدیم کرمان و تو فرودگاه مهر آباد لگو هایی که مامانم برام خریده بود رو تو دستم گرفته بودم و هر بچه ای رو میدیدم اینقدر می رفتم کنارش که بیا با هم بازی کنیم و البته بچه های دیگه اصلا من  رو تحویل نمیگرفتن .موقع تحویل بار هم که بابام چمدونها رو تحویل میداد من هم کیف لگو هام رو میگذاشتم و میخواستم تحویل بدم . توی هواپیما هم اینقدر وول خوردم و نق نق کردم که اصلا اعصابی برای مامان و بابام و دیگر مسافرها نمونده بود .

اسباب بازیهایی که این روزها من رو تا حدودی سرگرم میکنن 

پنج شنبه گذشته هم تولد سام پسر عمه جانم بود که رفتیم خونه شون و با رامتین و سام کلی بازی کردم به قول خودم رفتیم تَبَلُد( تولد ) و کُک ( کیک )خوردیم .

من ، سام ، رامتین

شنبه گذشته هم رفتیم برای ثبت نام مهد کودک که قرار شد یک ماهی  رو تابستون  و بطور ثابت از مهر ماه برم  و با بچه های هم سن و سال خودم شروع به تحصیل و بازی کنم .

پ . ن : پروژه بزرگ پوشک گرفتن تا حدودی موفقیت آمیز بوده و هنوز هم مامانم با دوز و کلک من رو میبره دستشویی ولی در کل سر بلند بیرون اومدم از این پروژه خطیر .

[ چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آرش خان ] [ نظرات () ]

برید کنار،برید کنار، آرش خان گل و گلاب 2 ساله وارد می شود.

شیطانامیدوارم  تو این سال نهنگی یا اژدهایی یا هرچی من به تموم آرزوهام برسم ( بینهایت پارک برم و بینهایت وروجک بازی کنم و مامان و بابام رو کلافه کنم.)

خندهتو این مدتی که قدم تو 3سالگی گذاشتم خیلی اتفاقات خوبی برام افتاده اول اینکه روز تولدم به خاطر کار بابام رفتیم یزد و اونجا یه کیک کوچولو گرفتیم همراه خونواده مادرییه جشن خودمونی گرفتیم و شمع (آتیش) فوت کردم .

 



 آرایشگاه عمو حسن که این دفعه حسابی تغییر کرده بود و به اصطلاح مدرن شده بود

قلبپنج شنبه آخر سال هم نوبت آرایشگاه داشتم و اونجا عمو حسن برام کارتون گوسفند زبل گذاشت تا موهام رو کوتاه کنه و من هم از اون به بعد عاشق این کارتون شدم و وقتی صدای آهنگ این کارتون رو میشنوم داد میزنم بع بعی بع بعییییییییی.


 من و آنیتا


خوشمزهبعدش هم 28 اسفند هم رفتیم راور و کلی مهمونی بازی کردم و البته بینهایت آجیل و شیرینی تناول فرموده وتو خونه عمو محمد هم بنده برای اولین بار بر خلاف مخالفت های مامانم پُف پُف (پفک)خوردم و مزه اش رفت پای دندونم و حالا تو سوپری که میریم اولین چیزی رو که برمیدارم پفکه .


 من در حال پف پف خوردن 


 من و آنیتا و پدر بزرگش عمو محمد


من و رامتین خونه بابا جون و به گفته رامتین با پتو ساندویچ شده

قلببعد هم دور دوم سفر استانیمون شروع شد و ما رفتیم یزدو بابا جون اینا هم اومدن و اونجا هم کلی دید و بازدید کردیم و البت همراه با شیطنت.

چشمکبعد هم که اومدیم کرمان و دوازدهم هم مامانی اینا اومدن کرمان و سیزده به در هم رفتیم باغ شاهزاده وباغ پرندگان و حسابی با زهرا و مهسا بازی و بدو بدو کردم و اینقدر آفتاب سوخته شدم وتا دو روز اثراتش رو صورتم مونده بود.

 

 حاجی فیروز و بابا و آرش ترسیده از حاجی فیروز در پدیده کویر


 

من مشغول گل چیدن
 
آرش ،زهرا و مهسا  

 تعجباین چندوقت حرف زدنم خیلی بهتر شده و دیگه اسم اغلب بچه های فامیلمون رو میتونم تا حدودی ادا کنم:

 یَرااا (زهرا)

 مَیا (مهسا)

 لَلا (سهیلا)

 جواا (جوراب)

 ....

 عینکیه روز هم که همراه بابایی رفته بودیم مغازه شون اونجا یه وسیله جدید روی میزشون بود که بهش میگفتن دستگاه کارتخوان (قبلآ فقط از دور دیده بودم) و با کمک دایی محمد کار باهاش رو یاد گرفتم و حالا خدا نکنه کارتی ببینم حالا میخواد کارت عابر بانک باشه یا هر کارت دیگه ،اون رو برداشته و به صورت نمادین روی زمین میکشم و بعد باز هم به صورت نمادین کلید های دستگاه کارت خونم رو هم میزنم.

 از خود راضیاینقدر ریز بین شدم و به جزئیات توجه میکنم که نگو. مثلآ یه روز که بابام صفحه فیس××بوکش باز بود و همزمان هم داشت به زور با مامانم عکسهای من رو نشونم میداد تا مثلآ من رو ساکت کنه من یه دفعه عکس امید پسر داییم رو که خیلی کوشولو بود رو از تو فیس ××بوک پیدا کردم و داد زدم اُوویید و اُوویید (امید) و بلافاصله هم عکس عمومِدیی (عمو مهدی) و سَدیید(سعید آقا دایی آنیتا ) رو هم پیدا کردم و با این کارم به مامان و بابام فهموندم که به زور نمیشه من رو به کاری وادار کنید.

 ناراحتراستی داشت یادم میرفت الآن سه چهار روزی هست که خانوم والده گرامی در صدد پوشک گرفتن از بنده هست و من بیچاره رو روزی صد بار میبره دَشویی و بر میگردونه و من هم به امید نقاشی کردن با مداد شمعی روی کاشیها و آب بازی کردن و صابون به دست زدن و دستمال توالت میرم.

تشویقبه امید خدا قراره بعد از سر بلند بیرون اومدن از این مآموریت بزرگ برم مهدکودک.نیشخند

 

[ پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ آرش خان ] [ نظرات () ]

 

Orkut Scraps - Happy Birthday

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک

میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز

از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

یکی به نیت تو یکی از طرف من

الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی

با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی

ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن

همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس

واسه تولد تو باید دنیا رو اورد

ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد

اینا یه یادگاری توی خاطره هاته

ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد

تولدت عزیزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون

الهی که همیشه واسه تبریک امروز

بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون  

آرش عزیزم :ممنونم از خدا بابت بزرگترین لطفی که در حق من و بابا محسن تموم نمود و تو فرشته کوچولو رو شیرینی بخش لحظه لحظه های زندگیمون کرد.     

Orkut Scraps - Happy Birthday

[ سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ آرش خان ] [ نظرات () ]

لبخندهفته پیش به خاطر اینکه مامان جون اینا  تا چهارشنبه کرمان بودن ما نرفتیم راور وموندیم خونه.لبخند

نیشخندالبته بماند که تقریبآ هر روز بعد از ظهر میرفتیم و هنوزم میریم بیرون تا بنده برای عیدم خرید کنم و صد البته که من موقعی که بیرون میرم اینقد شیطونی میکنم و اینقدر داد و فریاد راه میندازم (از فرط خوشحالی) که توجه همه رو به خودم جلب میکنم. از خود راضی

عینکبه طور مثال یه شب که رفته بودیم تو مغازه آجیل فروشی بنده تموم اتیکت آجیلها رو کندم و بابای خجالت زدم مجبور شد دوباره با چسب اونها رو بچپسونه.خجالت

متفکرفکر کنم تنها فرد خونه ما که از شلوغی های عید شاده منم چون هم هوا بهتر شده و هم تو خیابون گردیهامون کلی نی نی کوچولو میبینم و باهاشون بدو بدو و بازی میکنم و اینقدر پسر خوبی میشم که خوراکیهاشون هم با من شریکی میخورن و همچنین کلی پله برقی وپل عابر پیاده بازی میکنم.قهقهه

 

جمعه صبح هم چون کرمون موندیم و هوا آفتابی بود رفتیم پارک مادر و کلی اونجا بازی کردم و تنهایی از پله های سرسره بالا میرفتم و با بابام هم حسابی توپ بازی کردم و با گریه از توی پارک اومدم بیرون و توی ماشین خوابم برد .


 

وقتی چشمام رو باز کردم خودم و تو پارک پرندگان فلامینگو دیدم کلی ذوق کردم و بالا و پایین پریدم و دوباره با گریه از توی اون پارک هم بیرون اومدم و برای ناهار رفتیم رستوران پدیده کویر و اونجا همراه موسیقی زنده ای که اجرا میشد منم کلی نانای نانای کردم .چشمک


 


این چند روزا اینقدر خوش به حالمه،نیست که نزدیک عیده و تو خونه ماهم مراسم خونه تکونی بر پاست منم دستمال به دست دنبال مامانم کمک میکنم .کمک که نه بیشتر خونه رو بهم میریزم . راستی توی تکوندن اتاق خودم اینقدر از زیر کمد و تختم اسباب بازیهای قدیمیم رو که اغلبشون هم توپ بوده رو پیدا کردم.مژه

مامان نوشت:این پست رو از دو هفته پیش تقریبآ هر روز میام یه دو خط مینویسم تا امروز که تموم شد، با یه وروجکی که تا میبینه پشت لپ تاب میشینم هر جا باشه خودش رو مثل برق میرسونه و اینقدر دست به کیبورد میزنه و من رو دیگه بیخیال نوشتن میکنه و  همچنین کارهای معمول شب عید دیگه شاهکار هم بوده که امروز تموم شده. 

[ چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ آرش خان ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من آرش کوچولو هستم ساعت 16:45 روز 16 اسفند 88 تحت نظر خانم دکتر مجد زداه در بیمارستان دکتر مرتاض در شهر کویری یزد به دنیا اومدم تا زمانی که خودم بتونم بخونم و بنویسم مامان و بابام تو وبم خاطراتم رو مینویسن
لینک دوستان
امکانات وب