Lilypie Second Birthday tickers
پسر پسر قند عسل
خاطرات قند عسلی
قالب وبلاگ

لبخندیه دو هفته پیش که بازی استقلال پیروزی بود ما هم داشتیم میرفتیم راور و از توی رادیو بابام داشت گزارش بازی رو گوش میداد و بنده هم طبق معمول در حال شیر خوردن بودم که گزارشگر رادیو با هیجان زیاد داشت حمله یکی از تیمها رو گزارش میداد که یهو من شیر خوردن رو رها کردم و با صدای بلند داد زدم گلللللللللللللللل

تعجببا گفتن این کلمه مامان و بابام متوجه من شدن و با تعجب به همدیگه و با تعجب بیشتر به من نگاه کردن که من از شنیدن صدای گزارشگر متوجه بازی فوتبال شدم  که هیچ متوجه حمله و گل زدن هم شدم.تعجب

چشمک(اینقدر این وروجک خان ما عاشق توپ و فوتباله که میشینه برنامه نود رو همراه باباش تماشا میکنه و یا حتی تقریبآ یه نیمه از مسابقه فوتبال رو دنبال میکنه و برای ما هم به زبون خودش توضیح میده..تعجب)

سوالراور هم که بودیم با توپ فوتبال رامتین اینقدر شوتهای محکمی میزدم که همه هاج و واج می موندن که من چطوری پا زیر این توپ سفت و محکم میزنم و اصلآ هم احساس درد و ناراحتی نمیکنم.سوال

نیشخندچند وقتی هست که وقتی فروشگاه میریم بنده دیگه توی سبد چرخ دستی نمیشینم و باید خودم فرمون این وسیله رو در دست داشته باشم و وقتی مامانم حواسش به من نیست بنده برای خودم مثل یه آقای متشخص خوراکی یا هر چیز دیگه ای که به چشمم بیاد بر میدارم و موقع حساب کردن مامانم باید خریدهای خودش رو از بین خریدهای بنده جدا کنه.خنده

لبخندو همچنین عاشق پله برقی و آسانسور و پل عابر پیاده هستم و به محض اینکه به میدون آزادی میرسیم و چشمم به پل و پله برقی میوفته با خوشحالی میگم پُل و اینقدر بالا و پایین میپرم تا والدین گرامی دلشون بسوزه و من رو ببرن بالای پل و از اونجا ماشینها رو ببینم.چشمک

از خود راضیهفته پیش هم رفتیم یزد و جمعه که مصادف بود با میلاد حضرت محمد طبق مراسمی بنده دیگه ترک شیر کردم و بر خلاف انتظار مامانم اصلآ بهانه گیری و اذیت نکردم و من که عادت به شیر خوردن قبل از خواب داشتم دیگه به راحتی خودم میخوابم و اندکی غذا خوردنم بهتر شده .مژه

چشمکچند روزی بابایی اینا یزد نمایشگاه داشتن و من هم بعد از ظهر ها با نوید میرفتیم اونجا و انقدر روی فرشها بالا و پایین میشدم که نگو. و اگه گاهی یه بچه هم سن وسال خودم رو میدیدم با خوشحالی به طرفش میدویدم و هر جایی که اونها میرفتن من هم باهاشون میرفتم و مامانم باید دائم مواظب من باشه که یه موقع پشت سر اونه از سالن بیرون نرم.قلب

لبخندیه روز صبح که مامانم داشت به من صبحانه میداد متوجه شد که من اغلب چیزهای توی سفره رو میتونم تلفظ کنم مثل کره ، نون ،آشو (قاشق)،کار (کارد) و تموم این کلمات رو برای اولین بار بود که به زبون می آوردم و اگه کم حرفم به خاطر تنبلیمه .شیطان

قهقههکلمه جدیدی که یاد گرفتم و زیاد هم ازش استفاده میکنم کلمه نکن هستش و دهها بار در روز این کلمه رو به زبون میارم و در ضمن تقریبآ به زبان برره ای هم میتونم صحبت کنم چون به بابایی میگم (بوویی) و به مامانی هم میگم (موویی).بای بای

[ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ آرش خان ] [ نظرات () ]

لبخندتو پست قبلی گفته بودم که بابایی اینا میخوان بیان خونه مون، خوب به سلامتی اومدن و من با دیدنشون کلی خوشحال شدم و به محض اینکه دایی علی سر به سرم میگذاشت و میگفت ما داریم میریم خونه مون جیغ میزدم و گریه میکردم و خلاصه اینکه تا شنبه که روز اربعین بود من رو خواب کردن و رفتن یزد وقتی من بیدار شدم با جای خالیشون روبرو شدم و دائم میرفتم پشت در و دایی علی رو صدا میکردم.ناراحت

  

آخر هفته هم بابا جونی اومدن کرمان و من و مامانم رفتیم خونه شون و حسابی با بابا جون و عمه فاطمه بازی کردم و بعد از ظهرش هم عمه رضوان و سام اومدن و فقط نیم ساعت باسام بازی کردیم و بعدش بنده بودم که جیغ میزدم و گریه میکردم به خاطر اینکه سام دائم میومد من رو میگرفت ومنم که اصلآ این کار رو دوست ندارم گریه میکردم ولی با این حال تو راه رفتن به خونه بهانه سام رو میگرفتم .(اینه خصوصیت بچه ها که کینه به دل نمیگیرن حالا اگه بزرگترها بودن)گریه

نیشخندجمعه هم خبر دار شدیم که بابایی اینا دارن میرن راور و من و مامانم هم همراه باباجون رفتیم راور حالا بماند که تو راه عمه فاطمه رو به اصطلاح کچل کردم از بس درخواست دیدن فیلمهای توی موبایلش رو داشتم و اونم مجبور بود درخواست من و اجابت کنه.کلافه

هوراتوی تعطیلات هفته پیش که راور بودیم خیلی به من خوش گذشت چون دور و برم پر بود از بچه و حسابی سرگرم بودم ودیگه یادی از مامان و بابا هم نمیکردم.از خود راضی

لبخندچهار شنبه شب هم دایی محمد اینا اومدن خونه مون و من دوباره خوشحال شدم از دیدنشون . کلی با نوید و امید و دایی محمد بازی کردم و یه شب هم به بهانه من رفتیم سرزمین رویایی و اونجا تنها کسی که بازی نکرد من بودم . میبینید چقدر من مظلومم.عصبانیگریه

هورااین چند وقت اخیر حرف زدنم خیلی بهتر شده بطوری که اسم اغلب شکلهای پازلم رو  می شناسم و میتونم بگم و مثل:

آوووو (آهو)

مااا (مار)

ماییی(ماهی)

اَگوش  (خرگوش)

مووش (موش)

تیب  (سیب)

 اُیید (امید) 

اییید (نوید)

ماششین (ماشین)

موتوو (موتور)

باوون (بارون)

پووو (پول)

آب میخوااا (آب میخوام)

از خود راضیتازگیها تقریبآ میتونم لباسهام رو بپوشم و بیرون بیارم و البته قابل ذکره که وقتی میخوایم بریم بیرون نمی خوام لباس بپوشم و وقتی هم که مییاییم خونه باید فوری لباسام رو بیرون بیارم.تشویق

متفکرچند وقتیه که مامان خانمی به فکر از شیر گرفتن بنده هستش و داره کم کم من و آماده میکنه بطوری که شبها به جای اینکه من شیر بخورم تا بخوابم برام قصه تعریف میکنه اونم قصه اتفاقاتی که تو طول روز برام رخ داده . تا حالا که تقریبآ کار ساز بوده.خوابخجالت

عکس جا مانده از پست قبلی

عینکقبلآنا بنده خیلی اشتیاقی به نوشیدن شیر نداشتم اما حالا شیر خوردنم بهتر شده و عاشق شیر موز شدم .خوشمزه

نیشخندراستی 2تا دیگه از دندونای آسیایی پایینم هم تو این مدت سر زده و چون من اصلآ دوست ندارم کسی دندونامو بشماره مامانم تاریخ دقیق بیرون اومدنش رو نمیدونه شرمنده. سوال

[ یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٤:۱٤ ‎ب.ظ ] [ آرش خان ] [ نظرات () ]

شب چهار شنبه 7دیماه همراه مامان و بابام دعوت بودیم خونه آقا سعید پسز عموی بابا و مامانم و اونجا با آنبتا خواهر زاده آفا سعید کلی بازی کردیم البته پیش خودمون بماند که ابتدای مهمونی هم من وهم آنیتا ساکت نشسته بودیم و فقط به هم نگاه میکردیم و بعد از یه ساعت دیگه اینقدر با هم بازی کردیم و آخر شب هم به زور و گریه ازشون خداحافظی کردیم و فردای اون روز هم چپ میرفتم راست میومدم و آنا آنا (آنیتا) میکردم ودائم به مامانم میگفتم بریم پیش آنا .


 آنیتا در حال خوش آمد گویی به من 

پنج شنبه هم برای مراسم شب شیشه نوه دایی بابام رفتیم راور و اینقدر اونجا تنهایی بدو بدو کردم که نگو واینقدر هم از نی نی کوچولو خوشم اومده بود و دائمآ در حال نوازش کردنش بودم . زیادی نگفته باشم یه پانزده شانزده تایی بچه اونشب اونجا بودن که همشون یه تیکه آتیش بودن .  


نی نی 


 

من و بچه ها در حال شیطونی کردن 

جمعه صبح هم رفتیم یزد و یه یک هفته همراه مامانم یزد موندیم و دو سه روز بعدش یه تب شدیدی کردم که بعدآ متوجه شدیم که سر کله یک مهمون عزیز توی دهان مبارکم داره پیدا میشه .

سه شنبه همون هفته هم عمه رضوان اینا به همراه مامان جون به خاطر گوش درد سام اومدن یزد و شبش که اومدن خونه مامانیم من دیگه پسر ساکتی شدم و از دور شیطونی و بازی کردنش رو تماشا میکردم.

جمعه صبح هم مامانیم تو خونه شون شله زرد نذری پختن  و منم تو هوای سرد کلی با نوید توپ بازی کردم و آتیش سوزوندیم و شنبه صبح هم همراه بابام و مامانم اومدیم کرمان و اگه خدا بخواد فردا هم میریم راور.

امشب هم من و بابام دوتایی ( مردونه ای ) رفتیم خونه عمو مهدی مهمونی اونجا اولش یه ذره خجالت میکشیدم ولی بعدش که میز بیلیارد و توپهاش رو دیدم دیگه تا آخر نمیشد من رو از روی میز بیاری پایین خیلی بهم خوش گذشت بابام وقتی ازم میپرسید کجا رفتیم میگفتم دَر دَر و وقتی میپرسید خونه کی رفتیم میگفتم عمو مِدی ( عمو مهدی ).


 


پی نوشت : ( ولی نرفتیم راور چون بابایی و مامانی و دایی علی از یزد اومدن کرمان خونمون )

 تو این مدتی که یزد بودم برای خودم یه پا پرستاری شدم .یعنی بنده مسئول دادن داروهای بابایی بودم بطوری که وقتی بابایی میگفت آرش برو قرصهای من رو بیار منم هر جا بودم خودم رو به آشپز خونه کنار میز میرسوندم و به هر کی که اونجا بود می فهموندم که داروها رو بهم بدن و به محض دست یافتن به قرصها با یک لیوان آب به سرعت به طرف بابایی میرفتم و دونه دونه قرصها رو تو دهن بابایی میگذاشتم و با این کارم توسط بابایی بوسه باران میشدم.

از بس این مامان خانمی بنده رو برده د س ت ش و یی ،منم این کلمه بسیار مفید رو یاد گرفتم، بطوری که وقتی از پله ها بالا میریم منم میگم دَشویییی دَشویییی. و وقتی شستن پاهام تموم میشه کنار روشویی می ایستم و تا دست و صورتم رو نَشورم و با دستمال خشک نکنم و دستمال رو تو سطل نندازم به مامانم اجازه خروج نمیدم. بله دیگه ما اییینییم. 

[ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آرش خان ] [ نظرات () ]

یلداتون مبارک البته با تآخیر 

لبخنداز دو هفته پیش مامان و بابام تصمیم گرفتن به مناسبت شب یلدا عمو امیر و عمو مهدی که دوستای بابام هستن رو دعوت کنن و به خاطر این مهمونی از هفته پیش رفتیم آجیل و دیگر تنقلات شب یلدا خریدیم .


 من و امیر حسین 

 

چشمکولی به خاطر مشکلی که برای عمو امیرم پیش اومده بود قرار شد مراسم شب یلدا رو یک شب زودتر بگیریم .و سه شنبه شب مهمونهای عزیزمون اومدن و من با دیدنشون کلی ذوق کردم و من در بدو ورود عمو امیرم با پسرشون امیر حسین تلویزیون دیدم و بعد کمی توپ بازی کردم و بابام به خاطر اینکه هم من یکم فهمیده تر شدم و دیگه میتونم از پله ها بالا و پایین بشم  و هم به علت اینکه مهمونی داشتیم مبلهای جلوی پله ها رو برداشته بود و من دائم تو مهمونی از این پله ها بالا میرفتم و در همین بالا پایین شدنها عمو امیرم بهم گفت اینقدر بالا نرو یه موقع میوفتی و با گفتن این جمله بهم برخورد و اینقدر گریه کردم گریه و بعد از آروم شدنم دیگه از اون پسر شیطون خبری نبود و یا کنار مامانم بودم و یا روی پای بابام نشسته بودم و دیگه با امیر حسین هم بازی نکردم و فقط وقتی عمو مهدی اومد من رفتم پیششون و به قول معروف یه کم یخم باز شد.


 ماچراستی عمو مهدی دست گلت درد نکنه بابت دسته گل خوشکلتون و اون تخم مرغها،و به گفته خودتون روز آخر پاییز جوجه های سر از تخم درآورده رو شمردیم .اگه گفتی چند تا بودن؟

فقط یه جوجه خروس ناز نازی به اسم آرش.خنده

قلبو دیروز هم بابا حون اینا اومده بودن کرمان و صبح که از خواب بیدار شدم مامانم موقع صبحانه خوردن این خبر رو بهم داد و گفت که رامتین هم اومده و با شنیدن اسم رامتین گل از گلم شکفت و موقعی که بابا جون اومد دنبالمون به محض دیدن رامتین از خوشحالی پریدم تو بغلش و تو خونه مامان جون تا موقعی که سام نیومده بود کلی با هم بازی کردیم و از وقتی که سام از مهد اومد من از دو متری باهاشون بازی میکردم و حرکاتشون روتقلید میکردم و گاهی اوقات هم با سام آبمون تو یه جوی نمی رفت و به خاطر یه وسیله کوچیک دعوا میکردیم.گریه

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

لبخندامروز صبح هم رفتیم خونه مامان جون و چون خونه نبودن اینقدر گریه کردم که بابام مجبور شد بهشون زنگ بزنه ببینه کجا هستن تا ما هم بریم پیششون و تو خیابون همدیگه رو دیدیم و مامان جون برام یه توپ خرید.چشمک


Tree swing

قلببعد از خداحافظی کردن به خاطر اینکه هوا عالی بود رفتیم پارک شورا و با بابام کلی توپ بازی کردم و چون دیگه میتونستم از پله های سرسره بالا برم حسابی سر سره بازیهم کردم و موقع برگشن از فرط خستگی تو بغل مامانم بیهوش شدم .

 



حرف زدنم یه کم بهتر شده البته این رو هم بگم من تمام کلماتی که اطرافیانم میگن رو متوجه میشم ولی به قول مامانم حوصله حرف زدن رو ندارم بطوری که هر کلمه ای رو که جدید یاد میگیرم رو فقط یک بار تکرار میکنم .مثل:

بابایو (بابا جون)

آشوو(قاشق)

مِاُدی(ملودی)

کانگوو(کانگورو)

اَب(اسب)

گاب(گاو)

مِدی(مهدی) 

 اُوغ(الاغ)

دَب(ببر)




اینم تزئین پوره سیب زمینی که مامانم برام درست کرده بود و من هم که اصلا لب نزدم

 

در ضمن دیگه میتونم پازلی که بابام برام خریده بود رو تکمیل کنم اونم بدون 1 اشتباه.(بزن اون دست قشنگه رو)تشویق

سلام فصل تولد من زمستان

 

[ جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ آرش خان ] [ نظرات () ]

 


هفته اول محرم با مامان و بابام رفتیم خرید لباس مشکی. و از اونحایی که مامان و البته کمی پدر بزرگوارم تو خرید حساس هستن تقریبآ تموم مغازه های خیابون استقلال رو زیر پا گذاشتیم تا آخرش یه لباس تقریبآ خوب خریدیم .و در همین چرجیدن ها من یه صندلی قرمز از فروشگاه قصر کودک خریدم و پشت در مغازه ها رو زمین میگذاشتم و روش مینشستم و باعث جلب توجه دیگران به خودم میشدم و به محض اینکه اومدیم خونه مامانم پلاستیک روش رو کند تا من راحتتر بشینم و  من با دیدن این صحنه حسابی گریه کردم که چرا پلاستیکش رو کندی و به زور میخواستم پلاستیک رو بهش بچسبونم و با این کارم مامان و بابام رو حسابی خندوندم . و حالا هم از اون استفاده های زیادی میکنم مثل:جلوی تلوزیون میگذارم و کارتون میبینم یا اینکه پشت میز عسلی می گذارم و نقاشی میکشم و میوه میخورم و یا اینکه بعنوان نردبان برای دستیابی به اشیاء دست نیافتنی استفاده میکنم. به طور حتم در آینده نه چندان دور استفاده های دیگری هم ازش میکنم.


برای مراسم شیر خوارگان حسینی رفتیم راور ولی باز نتونستیم بریم. چون این مراسم بعد از ظهر جمعه بود و من و سام از ساعت 6 صبح بیدار شده بودیم و تا ظهر یه ریز بدو بدو کرده بودیم و گاهی هم در حین بازی کار به جاهای باریک هم کشیده می شد و بنده طبق معمول گریه و زاری راه می انداختم و ظهر ساعتهای 1/5 دو تایی به زور خواب رفتیم و مامانهامون یه نفس راحت کشیدن و توفیق رفتن به مراسم رو از دست دادیم.


عصر یکشنبه هم رفتیم یزد و تاسوعا و عاشورا هم به عزاداری کردن و هیئت رفتن و سینه زدن بنده گذشت و چون چهارشنبه بابام رفت تهران ما تا جمعه یزد موندیم و پنج شنبه عصر هم همراه مامان و مامانی و خاله مریم رفتیم شهر بازی مجتمع ستاره و یه کم بازی کردم و یه کم هم تو پاساژچرخیدیم و من هم یه لباس قرمز خریدم .


من و ابوالفضل

جمعه صبح هم همراه والدین گرامی اومدیم کرمان و حالا هم که مامانم داره می نویسه من و بابام در حال توپ بازی کردنم و نیستید ببینید که چقدر بازیم خوب شده و چه ضربه هایی به توپ میزنم و هر که بازی من و میبینه میگه من در آینده فوتبالیست میشم. حالا ببینیم در آینده چی پیش میاد.

راستی تازگیها خبر دار شدم که تا چند وقت دیگه بنده صاحب یه پسر خاله یا دختر خاله میشم و دیگه سمت آخرین نوه خانواده مادری رو از دست میدم.

این اواخر شمارش اعداد رو هم یاد گرفتم البته به شیوه خودم یعنی فقط اعداد 6 و 8 و 10 رو بلدم.

تو پست قبلی نوشته بودم که مامانم رو با زدن ماساژ میدم، دیگه الآن پسر خوبی شدم و عادت بدم رو ترک کردم و مامانم از این بابت بسی خرسند شده .

معروفیت دوباره من

یه روز بعد از ظهر بود که عمه سمیه زنگ زد خونه ما و با خوشحالی گفت که عکس آرش رو توی برنامه مل مل که از شبکه دو پخش میشه دیده آخه حدود یک ماه پیش بابام عکس رو براشون فرستاده بود بعد از اون بابام به تکاپو افتاد که این برنامه رو از اینترنت بگیره و بعد از دو روز تلاش تونست .   

و بقیه عکسهای محرم رو در ادامه مطلب ببینید 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ آرش خان ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من آرش کوچولو هستم ساعت 16:45 روز 16 اسفند 88 تحت نظر خانم دکتر مجد زداه در بیمارستان دکتر مرتاض در شهر کویری یزد به دنیا اومدم تا زمانی که خودم بتونم بخونم و بنویسم مامان و بابام تو وبم خاطراتم رو مینویسن
لینک دوستان
امکانات وب