تاريخ : چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : آرش خان

قلبتوی ماه اردیبهشتی من خیلی فعال شدم و برای اولین بار شنبه هفته گذشته رفتم کلاس اسکیت پیش عمو سارنج اونم توی پارک جنگلی .

زبانتوی اون یه ساعتی که اونجا هستم انگار از تموم دنیا جدا هستم و برای من که عاشق جنب و جوش و ورجه وورجه هستم حسابی ورزش خوبیه ولی اگه فکر کنید من بعد از کلاس یه ذره از انرژیم کم میشه گناه بزرگی مرتکب شدید و به من تهمت بزرگی زدید گفته باشم.نیشخند

یه ورزش دیگه ای هم که با همراهی پدر بزرگوارم انجام میدم استخر رفتن و آموزش شنا با کمک عمو سید جعفری اونم توی استخر هتل پارس هستش . 

چشمکعمو سارنج و اسکیت باز قهار (آرش خان گل و گلاب)

بابام و مربیم ازم خیلی راضین و به گفته اونها خیلی پیشرفت کردم حالا پیش خودمون بماند که بعضی اوقات بازیگوشی هم میکنم و گوش به حرف عموم نمیدم و کار خودم رو انجام میدم و با عصبانیت میگم که من این کارها رو بلدم حالا از کجا یاد گرفتم معلوم نیست.

حالا بریم سراغ نقل و نباتهای بنده :بغل

یولیه روز توی مهد از بس ما جیغ و داد کردیم خاله گفت به خاطر شما دندونم درد گرفته منم براش نسخه پیچیدم و گفتم خاله وقتی رفتی خونه یه آب جون نباتی(آب جوش نبات) بخور زودی خوب میشی.

کلافهچراغ خواب اتاقم دائم خاموش روشن میشه و منم خوابم نمیبره .مامانم رو صداکردم و گفنم مامان ببین چراغم چشمک میزنه فکر کنم بازیگوش شده.

مژهچند وقتیه خیلی به قیافه و سر و وضعم اهمیت میدم مثل چند روز پیش که با گریه لباس فرم نپوشیدم و موهام رو ژل و تافت زدم و رفتم مهد .توی مسیر به بابام گفتم بابا اگه میخوای موهای تو هم مثل من خوشکل بشه تافت بزن بهشون و موقع برگشت هم با ناراحتی به بابام گفنم ببین موهام توی مهد خراب شده.

قلبقلبقلبعشق و علاقم به مامانم زیاد شده و روزی 1000 بار قربون صدقه اش می شم و دائم در حال بوسیدن و بغل کردنش هستم که چقدر نازی و لباس امروزت خیلی قشنگه.(الهی که من فدات بشم پسر مهربونم)

خندهیه شب که خوابم نمیبرد بعد از اینکه بابام برام کتاب خوند و رفت توی اتاقشون تا بخوابه داشت با مامانم حرف میزد که من گفتم مامان هرچی من میگم تکرار کن و گفتم مامان تکرار کن و نتونست و من دوباره براش جمله ام روگفتم که بگو آرش هر وقت دلت خواست بگو من بیام پیشت بخوابمخنده 

زبانبعد از گفتن مامانم با صدای بلند گفتم پس حالا بیا پیش من بخواب .نیشخند



تاريخ : چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : آرش خان

قلبپنج شنبه گذشته به درخواست مکرر بنده جشن تولد 4 سالگیم رو گرفتیم اونم با تم اسپایدرمن یا همون مرد عنکبوتی خودمونشیطان

چشمکصبح پنجشنبه از طرف مهدمون رفتیم برای بازدید از سازمان آتشنشانی و کلی در مورد این شغل چیزهای زیادی یاد گرفتم که چطوری آتیش رو خاموش میکنن و یا اینکه آقای آتشنشان میتونه با دستکش مخصوصش حیوونای خطرناک مثل مارهای بزرگ رو هم شکار کنن.متفکر

قلببعد از مهد هم با بابام رفتیم آرایشگاه تا یه صفایی به موهام بدم و اونجا برای عمو حسنم هم تعریف کردم که تولدم هست و کیکم شکل عنکبوتی هستش و خلاصه تموم اتفاقات تولدم رو بازگو کردم.

ماچعصر هم یکی یکی مهمونهامون اومدن و من روی پاهام بند نبودم و دائم بالا پایین میپریدم و خوشحالی میکردم 

شیطانحالا بماند که بیشتر وقتها گوش به حرف مامانم هم نمیدادم و باهاشون همکاری نمیکردم.گریه

رامتین.امیر محمد. آرش .سام

لبخندفرداش هم رفتیم خونه مامانجونم و کلی با سام و امیرمحمد کوچولو بازی کردیم هرچند امیرمحمد میومد بازیمون رو خراب میکرد و صدای اعتراض سام رو در می آوورد.نیشخند



تاريخ : شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ | ٤:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : آرش خان

قلبروز 29 اسفند ماه دوباره رفتیم یزد و همراه خانواده بابایی اینا بار سفر رو بستیم و رفتیم به سمت کرمانشاه و خونه خاله سیمین دوست خانوادگی بابایی و کلی توی راه با امیر محمد خوش گذروندیم .از خود راضی

دایی علی و من

توی اون چند روزی که خونه خاله سیمین بودیم کلی براشون دلبری کردیم البته از نوع شیطونیش به طوری که دیگه صدای اعتراض همه در اومده بود و برای ساکت کردن ما متوصل به موشهای خیالی زیر تخت شده بودن و البته کمی تا قسمتی هم موفق شده بودن.شیطان

لبخند

تو راه برگشت هم دو روزی رفتیم تهران و به خاطر اینکه مامانم سرمای بدی خورده بود بیرون نرفتیم و موقع رفتن به سمت یزد برای اولین بار رفتم زیارت حضرت معصومه خجالت

بعد هم چند روزی رفتیم راور و کلی عید دیدنی کردیم و برای مراسم سیزده گردی یه روز زودتر یعنی دوازدهم فروردین رفتیم برای تفریح و گشت و گذار در طبیعت زیبا

                                                                 



تاريخ : دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳ | ٦:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : آرش خان

ماه اسفند امسال با همه اسفندهای گذشته خیلی خیلی متفاوت بود  14 اسفند ماه همراه بابا و مامانم و مامان جون و باباجون و عمه فاطمه و عمو عماد و عمه مامانم رفتیم مسافرت اونم کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 همون خونه خدا که رنگش سیاهه و همه دورش میچرخن.

 13 اسفند رفتیم یزد و فردای اون روز ساعت 2.5 پرواز کردیم به طرف مکه و بماند که توی هواپیما کلی حرف میزدم و برای عمه فاطمه هم کلی شعرهای جور واجور مربوط به نوروز میخوندم.


توی فرودگاه مدینه هم کمک همه میکردم و چمدونهاشون رو براشون جابه جا میکردم .


تو مدت سفرمون کلی بهم خوش گذشت و چون برام مکانش جدید بود خیلی از دیدن  صحن و سرا و گنبد سبز حرم پیغمبر و کبوترهای قبرستان بقیع و حالت نماز خوندن افرادی که اونجا بودن و.... همه و همه برام تازگی داشت و داره.


الهی فدای این گل پسرم بشم که بر خلاف انتظارمون خیلی آقا شده بود و صبح ها که برای نماز صبح میرفتیم حرم بدون هیچ شکایتی همراهمون میشد و بعضی وقتها هم توی همون کالسکه خوابش میبرد و اصلآ نق نمیزد

همیشه همراه بابام و عمو عماد میرفتم زیارت بجز یه بار که همراه مامانم رفتم حرم پیغمبر و داشتم قرآن بر میداشتم و ناگهان یه خانم عرب شروع کرد به دعوا کردنم و منم که خیلی زود بهم برمیخوره شروع کردم به گریه کردن و دیگه با مامانم همراه نشدم و در جواب مامانم که میگفت بیا با من بیا تو قسمت خانوما میگفتم من از اونجا بدم میاد و اونجا خانوم نارنجیه من و دعوا میکنه.

مدینه که بودیم توی لابی هتلمون ایستگاه نقاشی بود و چند باری همراه مامانم رفتیم نقاشی کشیدم و از طرف عمو نقاشی جایزه گرفتم.

امسال روز تولدم مصادف شده بود با تولد حضرت زینب و به همین خاطر توی هتلمون جشن گرفتن و به منم کادو بابت تولدم دادن .

موقعی که میخواستیم بریم مکه منم مثل همه آقایون حوله پوشیدم و به قول مامانم شده بودم یه فرشته کوچولو .


توی مسجد شجره هم همراه بابام اینا لبیک میگفتم و شاکی از این بودم که چرا همه داد میزنن و داره گوشم کر میشه.

روزی هم که برای اولین بار رفتیم خونه خدا وقتی همه روبروی کعبه سجده کردن منم سجده کردم و دائم از بابا و مامانم میپرسیدم چرا شما و بقیه سجده کردین و چرا بابا گریه میکرد و کلی سوالهای دیگه.

توی طواف هم روی شونه های بابام نشستم و از اون بالا همه رو میدیدم و چون هوا گرم شده نق میزدم که مامان یه چیزی بده من بخورم


موقعی که میرفتیم حرم چون با اتوبوس میرفتیم من میشدم مرد عنکبوتی و از در و دیوار اتوبوس بالا میرفتم و کلی بازی میکردم.

تو این سفر یه شوک بزرگی هم به همه وارد کردم اونم گم شدنم بود .اون شبی که این اتفاق افتاد پنج شنبه بود و بینهایت شلوغ و منم توی کالسکم اومدم بیرون و اون رو گرفتم به دستم و جلو تر از همه حرکت میکردم و به قول مامانم تو یه چشم به هم زدن قاطی جمعیت شدم و یه یک ربعی همه داشتن دنبالم میگشتن ولی من که اصلا متوجه نشدم تا اینکه عمو عماد من رو پیدا کرد و شروع کرد به دعوا کردنم و وقتی که بابا جون هم من رو دعوا کرد من متوجه شدم که چه خبر شده .

نمیدونی تو اون یه ربعی که پیدات نمیکردیم چه حالی داشتیم و مثل دیوونه ها این طرف اونطرف رو نگاه میکردیم و هنوزم که هنوزه وقتی یاد اون شب میوفتم مو به تنم سیخ میشه و خدا رو  هزاران بار شکر میکنم که اتفاق بدی نیوفتاد.


بلاخره هر مسافرتی یه برگشتی داره و عمر سفرمون تا 25 اسفند بود و ساعت 1.5 بعد از ظهر رسیدیم فرودگاه یزد و مورد استقبال شدید خانواده مامانیم قرار گرفتیم و بعد از یه روز دیدنی کردن با داییهاو خاله هام رفتیم راور و با فامیل پدریم هم دیدنی کردیم و دو روز بعد از برگشتمون اومدیم کرمان و آماده شروع سال وفصلی نو شدیم.



تاريخ : دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢ | ٤:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : آرش خان

دوم بهمن جلسه درس پس دادن بنده برای مامانم توی مهد بودش و من بایدشمارش اعداد که از 1 تا 10 بود و به روش مونته سوری یاد گرفته بودم رو برای مامانم بازگو کنم


من و خاله نوشین

حالا بماند که حواسم همه جا بود الا به کاری که قرار بود انجام بدم و به قول مامانم داشتم آمار کسایی که در رفت و آمد بودن رو در میاوردم و در حین کار با بعضی از دوستام هم خوش و بشی هم میکردم.

14 بهمن ماه هم طبق هر سال توی مهدمون جشن بالماسکه یا همون چرخش صورتکها برپا شده بود و منم از چند روز قبلش دائم دستور تهیه لباس مرد عنکبوتی و بتمن و زورو واز این جور شخصیتها میدادم  و آخرش هم اسپایدرمن یا همون مرد عنکبوتی شدم (حالا بماند که من اصلآ برنامه های این شخصیتها رو ندیدم و این است اثر گفت و شنود با دوستان مهدم)

من و هدیه امروزم 

16 بهمن ماه  از طرف مهد رفتیم حمام گنجعلی خان و شبش هم رفتیم راور عروسی دایی بابام و کلی اونجا با بچه های فامیل پدریم بازی کردیم .


1 اسفند ماه هم تولد سام بود و کلی اونجا با سام و رامتین آتیش سوزوندیم و با سام سر هر چیزی کلی داد و بیداد راه انداختیم بطوری که هیچ یک از مراحل تولد طبق برنامه پیش نرفت و آخرسر هم بنده باگریه  اومدم خونه.



  • کوچه قشقایی
  • قالب میهن بلاگ
  • کارت شارژ همراه اول