پسر پسر قند عسل
خاطرات قند عسلی
|
[ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤۸ ب.ظ ] [ آرش خان ]
[ نظرات () ]
آخر هفته هم بابا جونی اومدن کرمان و من و مامانم رفتیم خونه شون و حسابی با بابا جون و عمه فاطمه بازی کردم و بعد از ظهرش هم عمه رضوان و سام اومدن و فقط نیم ساعت باسام بازی کردیم و بعدش بنده بودم که جیغ میزدم و گریه میکردم به خاطر اینکه سام دائم میومد من رو میگرفت ومنم که اصلآ این کار رو دوست ندارم گریه میکردم ولی با این حال تو راه رفتن به خونه بهانه سام رو میگرفتم .(اینه خصوصیت بچه ها که کینه به دل نمیگیرن حالا اگه بزرگترها بودن)
آوووو (آهو) مااا (مار) ماییی(ماهی) اَگوش (خرگوش) مووش (موش) تیب (سیب) اُیید (امید) اییید (نوید) ماششین (ماشین) موتوو (موتور) باوون (بارون) پووو (پول) آب میخوااا (آب میخوام)
عکس جا مانده از پست قبلی
[ یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٤:۱٤ ب.ظ ] [ آرش خان ]
[ نظرات () ]
آنیتا در حال خوش آمد گویی به من پنج شنبه هم برای مراسم شب شیشه نوه دایی بابام رفتیم راور و اینقدر اونجا تنهایی بدو بدو کردم که نگو واینقدر هم از نی نی کوچولو خوشم اومده بود و دائمآ در حال نوازش کردنش بودم . زیادی نگفته باشم یه پانزده شانزده تایی بچه اونشب اونجا بودن که همشون یه تیکه آتیش بودن .
نی نی
من و بچه ها در حال شیطونی کردن جمعه صبح هم رفتیم یزد و یه یک هفته همراه مامانم یزد موندیم و دو سه روز بعدش یه تب شدیدی کردم که بعدآ متوجه شدیم که سر کله یک مهمون عزیز توی دهان مبارکم داره پیدا میشه . سه شنبه همون هفته هم عمه رضوان اینا به همراه مامان جون به خاطر گوش درد سام اومدن یزد و شبش که اومدن خونه مامانیم من دیگه پسر ساکتی شدم و از دور شیطونی و بازی کردنش رو تماشا میکردم. جمعه صبح هم مامانیم تو خونه شون شله زرد نذری پختن و منم تو هوای سرد کلی با نوید توپ بازی کردم و آتیش سوزوندیم و شنبه صبح هم همراه بابام و مامانم اومدیم کرمان و اگه خدا بخواد فردا هم میریم راور. امشب هم من و بابام دوتایی ( مردونه ای ) رفتیم خونه عمو مهدی مهمونی اونجا اولش یه ذره خجالت میکشیدم ولی بعدش که میز بیلیارد و توپهاش رو دیدم دیگه تا آخر نمیشد من رو از روی میز بیاری پایین خیلی بهم خوش گذشت بابام وقتی ازم میپرسید کجا رفتیم میگفتم دَر دَر و وقتی میپرسید خونه کی رفتیم میگفتم عمو مِدی ( عمو مهدی ).
پی نوشت : ( ولی نرفتیم راور چون بابایی و مامانی و دایی علی از یزد اومدن کرمان خونمون ) تو این مدتی که یزد بودم برای خودم یه پا پرستاری شدم .یعنی بنده مسئول دادن داروهای بابایی بودم بطوری که وقتی بابایی میگفت آرش برو قرصهای من رو بیار منم هر جا بودم خودم رو به آشپز خونه کنار میز میرسوندم و به هر کی که اونجا بود می فهموندم که داروها رو بهم بدن و به محض دست یافتن به قرصها با یک لیوان آب به سرعت به طرف بابایی میرفتم و دونه دونه قرصها رو تو دهن بابایی میگذاشتم و با این کارم توسط بابایی بوسه باران میشدم. از بس این مامان خانمی بنده رو برده د س ت ش و یی ،منم این کلمه بسیار مفید رو یاد گرفتم، بطوری که وقتی از پله ها بالا میریم منم میگم دَشویییی دَشویییی. و وقتی شستن پاهام تموم میشه کنار روشویی می ایستم و تا دست و صورتم رو نَشورم و با دستمال خشک نکنم و دستمال رو تو سطل نندازم به مامانم اجازه خروج نمیدم. بله دیگه ما اییینییم. [ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٩ ب.ظ ] [ آرش خان ]
[ نظرات () ]
یلداتون مبارک البته با تآخیر
من و امیر حسین
فقط یه جوجه خروس ناز نازی به اسم آرش.
حرف زدنم یه کم بهتر شده البته این رو هم بگم من تمام کلماتی که اطرافیانم میگن رو متوجه میشم ولی به قول مامانم حوصله حرف زدن رو ندارم بطوری که هر کلمه ای رو که جدید یاد میگیرم رو فقط یک بار تکرار میکنم .مثل: بابایو (بابا جون) آشوو(قاشق) مِاُدی(ملودی) کانگوو(کانگورو) اَب(اسب) گاب(گاو) مِدی(مهدی) اُوغ(الاغ) دَب(ببر)
اینم تزئین پوره سیب زمینی که مامانم برام درست کرده بود و من هم که اصلا لب نزدم
در ضمن دیگه میتونم پازلی که بابام برام خریده بود رو تکمیل کنم اونم بدون 1 اشتباه.(بزن اون دست قشنگه رو) سلام فصل تولد من زمستان
[ جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٧ ب.ظ ] [ آرش خان ]
[ نظرات () ]
هفته اول محرم با مامان و بابام رفتیم خرید لباس مشکی. و از اونحایی که مامان و البته کمی پدر بزرگوارم تو خرید حساس هستن تقریبآ تموم مغازه های خیابون استقلال رو زیر پا گذاشتیم تا آخرش یه لباس تقریبآ خوب خریدیم .و در همین چرجیدن ها من یه صندلی قرمز از فروشگاه قصر کودک خریدم و پشت در مغازه ها رو زمین میگذاشتم و روش مینشستم و باعث جلب توجه دیگران به خودم میشدم و به محض اینکه اومدیم خونه مامانم پلاستیک روش رو کند تا من راحتتر بشینم و من با دیدن این صحنه حسابی گریه کردم که چرا پلاستیکش رو کندی و به زور میخواستم پلاستیک رو بهش بچسبونم و با این کارم مامان و بابام رو حسابی خندوندم . و حالا هم از اون استفاده های زیادی میکنم مثل:جلوی تلوزیون میگذارم و کارتون میبینم یا اینکه پشت میز عسلی می گذارم و نقاشی میکشم و میوه میخورم و یا اینکه بعنوان نردبان برای دستیابی به اشیاء دست نیافتنی استفاده میکنم. به طور حتم در آینده نه چندان دور استفاده های دیگری هم ازش میکنم.
برای مراسم شیر خوارگان حسینی رفتیم راور ولی باز نتونستیم بریم. چون این مراسم بعد از ظهر جمعه بود و من و سام از ساعت 6 صبح بیدار شده بودیم و تا ظهر یه ریز بدو بدو کرده بودیم و گاهی هم در حین بازی کار به جاهای باریک هم کشیده می شد و بنده طبق معمول گریه و زاری راه می انداختم و ظهر ساعتهای 1/5 دو تایی به زور خواب رفتیم و مامانهامون یه نفس راحت کشیدن و توفیق رفتن به مراسم رو از دست دادیم.
عصر یکشنبه هم رفتیم یزد و تاسوعا و عاشورا هم به عزاداری کردن و هیئت رفتن و سینه زدن بنده گذشت و چون چهارشنبه بابام رفت تهران ما تا جمعه یزد موندیم و پنج شنبه عصر هم همراه مامان و مامانی و خاله مریم رفتیم شهر بازی مجتمع ستاره و یه کم بازی کردم و یه کم هم تو پاساژچرخیدیم و من هم یه لباس قرمز خریدم .
من و ابوالفضل
جمعه صبح هم همراه والدین گرامی اومدیم کرمان و حالا هم که مامانم داره می نویسه من و بابام در حال توپ بازی کردنم و نیستید ببینید که چقدر بازیم خوب شده و چه ضربه هایی به توپ میزنم و هر که بازی من و میبینه میگه من در آینده فوتبالیست میشم. حالا ببینیم در آینده چی پیش میاد. راستی تازگیها خبر دار شدم که تا چند وقت دیگه بنده صاحب یه پسر خاله یا دختر خاله میشم و دیگه سمت آخرین نوه خانواده مادری رو از دست میدم. این اواخر شمارش اعداد رو هم یاد گرفتم البته به شیوه خودم یعنی فقط اعداد 6 و 8 و 10 رو بلدم. تو پست قبلی نوشته بودم که مامانم رو با زدن ماساژ میدم، دیگه الآن پسر خوبی شدم و عادت بدم رو ترک کردم و مامانم از این بابت بسی خرسند شده . معروفیت دوباره من یه روز بعد از ظهر بود که عمه سمیه زنگ زد خونه ما و با خوشحالی گفت که عکس آرش رو توی برنامه مل مل که از شبکه دو پخش میشه دیده آخه حدود یک ماه پیش بابام عکس رو براشون فرستاده بود بعد از اون بابام به تکاپو افتاد که این برنامه رو از اینترنت بگیره و بعد از دو روز تلاش تونست .
و بقیه عکسهای محرم رو در ادامه مطلب ببینید ادامه مطلب [ یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۳ ب.ظ ] [ آرش خان ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |