پسر پسر قند عسل
خاطرات قند عسلی
|
مامان و بابا نوشت : عزیز دلم این یک سال خیلی زود گذشت چون با تو بودن زندگی رو برامون شیرین کرده بود و همیشه لحظات شیرین زندگی خیلی زود میگذره . یه لحظه خندیدن و شاد بودن تو رو با هیچ چیزی توی دنیا عوض نمیکنیم و حاضریم تمام دنیامون رو بدیم تا یه لحظه هم ناراحتی تو رو نبینیم . لذت اولین خندیدنت و اولین باری که دستات قدرت گرفتن پیدا کرده بود و اولین بار که تونستی به بغل بخوابی و اولین باری که مثل بابا روی شکم خوابیدی و اولین باری که نشستی و اولین دندونی که در آوردی و اولین باری که تونستی روی پاهات وایستی و حالا که میتونی چند تا قدم راه بری هیچ وقت فراموشمون نمیشه . قند عسلم این تولد سه نفره رو داشته باش تا انشاالله عید که یه تولد درست و جسابی برات بگیریم . خیلی دوست داریم هزار تا
[ جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٥:٥٥ ب.ظ ] [ آرش خان ]
[ نظرات () ]
سلام سلام صد تا سلام الآن یه چند روزی هست که یه مهمون نا خونده اومده خونه مون و اینطور که معلومه حالا حالا ها خیال بیرون رفتن نداره.آره دوباره این ویروس بد و ناقلای سرما خوردگی اومده تو بدن من و امون من رو بریده .
تا حالا که تقریبآ ١سالی رو از خدا عمر گرفتم اینقدر نا خوش احوال نبودم.اینقدر این چند روز دارو خوردم اعم از گیاهی و شربت و.... هر وقت مامانم رو قطره چکون به دست میبینم گریه کنون فرار میکنم و اصلآ هم نسبت به هیچ نوع غذایی اشتها ندارم و به قول مامانم ٢کیلویی وزن کم کردم و حسابی آب شدم.
خوب بعد از این همه آه و ناله بریم سراغ حال و هوای این ١ روز باقیمانده تا تولد ١سالگی بنده.
چهارشنبه پیش ما یه ١۵نفری مهمون داشتیم و ما هم حسابی از آقای پدر کولی گرفتیم چون از یه طرف نا خوش احوال بودم و از یه طرف هم یه خورده احساس غریبگی میکردم. پنج شنبه هم رفتیم خرید برا من و بابام که بعد از کلی مغازه گردی دو جفت کفش من و بابام خریدیم.
راستی بعد از چند وقتی که من با کمک گرفتن از مامان و بابام و آویزون شدن از وسایل راه میرفتم الآن چند روزی هست که بدون کمک میتونم راه برم البته هنوز هم با حمایت مامان و بابا. با راه رفتنم مامان و بابام و خودم کلی ذوق میکنیم ومنم برا خودم کلی دست میزنم و میخندم.خوب دیگه داریم برا خودمون کم کم مستقل میشیم .
دیشب هم رفتیم خونه عمه رضوان که از مسافرت بندر اومده بودن و اونجا با سام کلی بازی کردم و موقع برگشت سام جورابهای من رو بعنوان گرویی برداشته بود تا ما نیاییم خونه مون هر چند طبق معمول باز اسباب بازیهاش رو به من نمیداد و نمیگذاشت با لب تاپش بازی کنم.
امروز هم قرار بود من و مامانی بریم یزد تا واکسن ١سالگیم رو بزنم ولی به علت سرما خوردگیم افتاد برای هفته دیگه.
در ضمن امروز تولد آنیتا دختر خاله اعظم هست که ١ روز قبل من به دنیا اومد. تولدت مبارک آنیتا جون [ یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٢:٢۱ ب.ظ ] [ آرش خان ]
[ نظرات () ]
وای که چقدر این ماه رو من دوست دارم چون این ماه، ماه تولد منه .کادو ها فراموش نشه . ولی بابا و مامان تصمیم دارن تولدم رو با تاخیر تو تعطیلات عید بگیرن تا همه بتونن بیان تولد.
٢٨ بهمن اولین سالگرد مامان بزرگ بابام بود و ما هم دوباره شال و کلاه کردیم و رفتیم راور . ظهرش که رسیدیم همه فامیل بابام خونه جد من بودن و منم تازگیها وقتی یه جای شلوغ میرم به اصطلاح غریبی میکنم و از پیش بابا و مامانم تکون نمیخورم . و به همین خاطر تا شب من همش غر غر کردم .
جمعه بعد از ظهر هم اومدیم کرمان و چون دوشنبه تعطیل بود یکشنبه بعد از ظهر دوباره راهی شدیم به طرف یزد .چشمتون روز بد نبینه وقتی یزد رسیدیم بابام اینقدر حالش بد بود که هنوز نرسیده رفت دکتر و تا ظهر روز بعد خوابید و حالش خدا رو شکر بهتر شد . نمایشگاه فرش دستباف برگزار شده بود و بابایی اینا با دایی علی و دایی محمد هم شرکت داشتن و من و نوید اینقدر روی فرشها این ور و اون ور رفتیم که نگو . چون قرار بود بابام بره تهران و ما یزد بمونیم تا چهارشنبه اونجا بودیم ولی بابام تهران نرفت و ما دوباره برگشتیم کرمان .
اینجا یه دوست پیدا کرده بودم که کلی با هم بازی کردیم
اون مورچه که اون پایینه منم
پنج شنبه و جمعه این هفته هم باباجون اینا از راور اومده بودن کرمان و ما پنج شنبه رفتیم خونه عمه رضوان و جمعه هم همه خونه ما بودن و این دو روز حسابی دورم شلوغ بود و بهم خوش گذشت . [ یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۳:٠٩ ب.ظ ] [ آرش خان ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |