پسر پسر قند عسل
خاطرات قند عسلی
|
سلام همونطور که قبلا گفتم چون جشن تولدم تو ایام عید بود و بیشتر مغازه ها هم بسته بودن مامان و بابام نتونستن برای تولدم هدیه ای بخرن ، به همین خاطر بعد از تعطیلات با هم رفتیم کادوی تولدم رو بخریم . اول قرار بود یه موتور شارژی بخریم ، ولی بخاطر اینکه هنوز سنم کم هست بجاش برای من دوچرخه خریدن تا بعدا که بزرگتر شدم برام موتور بخرن .کلی با این دوچرخه ام حال میکنم و وقتی دوچرخه ام رو تو پاگرد پله خونه مون میبینم ذوق میکنم و هی میگم : " د _ د _ د " یعنی با دوچرخه بیرون بریم .خلاصه با این دوچرخه ماجراها داریم .
دو هفته قبل که آخر هفته اش کرمان بودیم رفتیم سرزمین رویایی ولی هیچ کدوم از وسائلش در حد سن من نبود اما من از دیدن اینهمه بچه و وسیله بازی اونجا خیلی خوشحال شده بودم و سر از پا نمیشناختم .شام رو هم همونجا خوردیم و اومدیم خونه .
با تیپ مردونه ام حال میکنید چهارشنبه گذشته هم عروسی عموی سام دعوت بودیم و چون من دیگه برای خودم مردی شدم تقریبا از اول تا آخر عروسی توی قسمت آقایون پهلوی بابام بودم و حسابی هم از خجالت بابام در اومدم به این خاطر که من حسرت بالا و پایین رفتن از پله ها رو دارم و توی سالن عروسی چند تا پله پیدا کردم و دائم از این پله ها بالا میرفتم و تا میرسیدم بالا دور میزدم و میخواستم بیام پایین و به گفته بابای بیچارم حدود ٣٠ تا ۴٠ باری از پله ها بالا و پایین شدم و با این کارم عرق بابام رو در آورده بودم . و بابام هم که حسابی خسته شده بود من رو به مامانم داد و من هم چون موقع شام بود مثل یه پسر خوب روی میز نشستم و شام خوردم بعد از شام هم چون آهنگ پخش شد و من هم منتظر همین موضوع بودم با سام و رامتین شروع کردیم به رقصیدن ولی من مامانم رو گول میزدم و دائم از دستش فرار میکردم و میخواستم از پله ها پایین بیام .تو همین مراسم رامتین سرش به در شیشه ای خورد و وسط ابروهاش یه تخم مرغ سبز شد.فردای اون روز هم همین اتفاق برای من افتاد موقعی که مامان و بابام داشتن وسائلشون رو برای رفتن به راور جمع میکردن از من غافل شدن و سرم به کنار تخت خورد و بالای ابروی من هم یه فندق سبز شد . عصر پنج شنبه هم با باباجون اینا رفتیم راور و جمعه شب برگشتیم کرمان و قراره آخر هفته بریم یزد پیش بابایی و کلی از الان خوش به حالم شده و ثانیه شماری میکنم تا بریم دوباره با دختر خاله هام و پسر داییم بازی کنم . تازگی ها یاد گرفتم به توپ میگم : " پ " و به رنگ قرمز میگم : " ق _ ق " همچنین میتونم حلقه هام رو درست بچینم .
من در حرم شاه چراغ
دست نوشته های همه مهمونهای تولدم از بزرگترین تا کوچکترین مهمان [ یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۳:٥٧ ب.ظ ] [ آرش خان ]
[ نظرات () ]
با کمی تاخیر عید همه مبارک امسال دومین عیدی بود که تجربه میکردم پارسال یه نی نی کوچولوی ١۵ روزه بودم و امسال دیگه برای خودم مردی شده ام . شنبه ٢٧ اسفند ماه رفتم آرایشگاه تا موهام رو برای عید کوتاه کنم ولی ایندفعه چون خیلی شلوغ بود و منم شیطونتر شده بودم به اندازه دفعه قبلی خوب کوتاه نشد .عصرش هم مسافرت عیدمون شروع شد و رفتیم راور تا سال تحویل رو خونه باباجون باشیم .ولی چون موقع تحویل سال ساعت ٣ نصف شب بود من خواب بودم . فردا صبحش هم دید و بازدید ها رو بصورت فشرده انجام دادیم و روز دوم عید همراه بابا جون و عمه هام رفتیم شیراز خونه دختر عموی مامان و بابام .توی این ایام عید من راه رفتن رو خیلی خوب یاد گرفتم و حرفه ای شدم طوری که دیگه نمیگذارم کسی دستم رو بگیره تا من راه برم و دائم در حال راه رفتن هستم . از شیراز هم رفتیم بندر گناوه که خیلی شهر کثیف و شلوغی بود . از اونجا دوباره برگشتیم شیراز و از شیراز هم رفتیم یزد خونه بابایی . خاله ناهید هم از تهران اومده بود یزد و ما هم دید و بازدید های اونجا رو هم انجام دادیم یه شب چون هوا خوب بود با مامان و بابام رفتیم پارک و اونجا من حسابی بدو بدو کردم و سرسره سواری کردم و وقتی بچه های توی پارک رو میدیدم خیلی ذوق میکردم .و دنبالشون میدویدم .نمیدونم کی چشم زد که آخرین لحظه ای که داشتیم از پارک بیرون میامدیم خوردم زمین و چونه و لبم خراشیده شد و منم کلی گریه کردم . سه شنبه هم رفتیم خونه خاله مریم که من اونجا برای اولین بار بدون کمک گرفتن از کسی یا چیزی تونستم از حالت نشسته روی پاهام وایسم . و مامان و بابام کلی خوشحال شدن . چهارشنبه هم اومدیم کرمان و تا برای جشن تولدم آماده بشیم .
جمعه هم مراسم تولدم رو با تاخیر ٢٣ روزه گرفتیم منم که از چند روز قبلش تحت تعالیم دختر خاله هام حرکات موزون رو یاد گرفته بودم حسابی از خجالت مهمونها در اومده و براشون کلی رقصیدم همه هم کلی ذوق میکردن و بوسه بارانم میکردن .
دیشب هم خبر دار شدیم که پسر عمه ام سام از روی دوچرخه افتاده و دستش شکسته ما هم رفتیم خونه شون عیادتش ولی اون از بس گریه کرده بود خوابش برده بود . راستی تو این فرصت دو تا دیگه از دندونام هم در اومدن یکیشون ٢٨ اسفند و دومیش ٨ فروردین [ دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٤:٥٧ ب.ظ ] [ آرش خان ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |