Lilypie Third Birthday tickers
پسر پسر قند عسل
خاطرات قند عسلی
قالب وبلاگ

لبخندیه دو هفته پیش که بازی استقلال پیروزی بود ما هم داشتیم میرفتیم راور و از توی رادیو بابام داشت گزارش بازی رو گوش میداد و بنده هم طبق معمول در حال شیر خوردن بودم که گزارشگر رادیو با هیجان زیاد داشت حمله یکی از تیمها رو گزارش میداد که یهو من شیر خوردن رو رها کردم و با صدای بلند داد زدم گلللللللللللللللل

تعجببا گفتن این کلمه مامان و بابام متوجه من شدن و با تعجب به همدیگه و با تعجب بیشتر به من نگاه کردن که من از شنیدن صدای گزارشگر متوجه بازی فوتبال شدم  که هیچ متوجه حمله و گل زدن هم شدم.تعجب

چشمک(اینقدر این وروجک خان ما عاشق توپ و فوتباله که میشینه برنامه نود رو همراه باباش تماشا میکنه و یا حتی تقریبآ یه نیمه از مسابقه فوتبال رو دنبال میکنه و برای ما هم به زبون خودش توضیح میده..تعجب)

سوالراور هم که بودیم با توپ فوتبال رامتین اینقدر شوتهای محکمی میزدم که همه هاج و واج می موندن که من چطوری پا زیر این توپ سفت و محکم میزنم و اصلآ هم احساس درد و ناراحتی نمیکنم.سوال

نیشخندچند وقتی هست که وقتی فروشگاه میریم بنده دیگه توی سبد چرخ دستی نمیشینم و باید خودم فرمون این وسیله رو در دست داشته باشم و وقتی مامانم حواسش به من نیست بنده برای خودم مثل یه آقای متشخص خوراکی یا هر چیز دیگه ای که به چشمم بیاد بر میدارم و موقع حساب کردن مامانم باید خریدهای خودش رو از بین خریدهای بنده جدا کنه.خنده

لبخندو همچنین عاشق پله برقی و آسانسور و پل عابر پیاده هستم و به محض اینکه به میدون آزادی میرسیم و چشمم به پل و پله برقی میوفته با خوشحالی میگم پُل و اینقدر بالا و پایین میپرم تا والدین گرامی دلشون بسوزه و من رو ببرن بالای پل و از اونجا ماشینها رو ببینم.چشمک

از خود راضیهفته پیش هم رفتیم یزد و جمعه که مصادف بود با میلاد حضرت محمد طبق مراسمی بنده دیگه ترک شیر کردم و بر خلاف انتظار مامانم اصلآ بهانه گیری و اذیت نکردم و من که عادت به شیر خوردن قبل از خواب داشتم دیگه به راحتی خودم میخوابم و اندکی غذا خوردنم بهتر شده .مژه

چشمکچند روزی بابایی اینا یزد نمایشگاه داشتن و من هم بعد از ظهر ها با نوید میرفتیم اونجا و انقدر روی فرشها بالا و پایین میشدم که نگو. و اگه گاهی یه بچه هم سن وسال خودم رو میدیدم با خوشحالی به طرفش میدویدم و هر جایی که اونها میرفتن من هم باهاشون میرفتم و مامانم باید دائم مواظب من باشه که یه موقع پشت سر اونه از سالن بیرون نرم.قلب

لبخندیه روز صبح که مامانم داشت به من صبحانه میداد متوجه شد که من اغلب چیزهای توی سفره رو میتونم تلفظ کنم مثل کره ، نون ،آشو (قاشق)،کار (کارد) و تموم این کلمات رو برای اولین بار بود که به زبون می آوردم و اگه کم حرفم به خاطر تنبلیمه .شیطان

قهقههکلمه جدیدی که یاد گرفتم و زیاد هم ازش استفاده میکنم کلمه نکن هستش و دهها بار در روز این کلمه رو به زبون میارم و در ضمن تقریبآ به زبان برره ای هم میتونم صحبت کنم چون به بابایی میگم (بوویی) و به مامانی هم میگم (موویی).بای بای

[ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ آرش خان ] [ نظرات () ]

لبخندتو پست قبلی گفته بودم که بابایی اینا میخوان بیان خونه مون، خوب به سلامتی اومدن و من با دیدنشون کلی خوشحال شدم و به محض اینکه دایی علی سر به سرم میگذاشت و میگفت ما داریم میریم خونه مون جیغ میزدم و گریه میکردم و خلاصه اینکه تا شنبه که روز اربعین بود من رو خواب کردن و رفتن یزد وقتی من بیدار شدم با جای خالیشون روبرو شدم و دائم میرفتم پشت در و دایی علی رو صدا میکردم.ناراحت

  

آخر هفته هم بابا جونی اومدن کرمان و من و مامانم رفتیم خونه شون و حسابی با بابا جون و عمه فاطمه بازی کردم و بعد از ظهرش هم عمه رضوان و سام اومدن و فقط نیم ساعت باسام بازی کردیم و بعدش بنده بودم که جیغ میزدم و گریه میکردم به خاطر اینکه سام دائم میومد من رو میگرفت ومنم که اصلآ این کار رو دوست ندارم گریه میکردم ولی با این حال تو راه رفتن به خونه بهانه سام رو میگرفتم .(اینه خصوصیت بچه ها که کینه به دل نمیگیرن حالا اگه بزرگترها بودن)گریه

نیشخندجمعه هم خبر دار شدیم که بابایی اینا دارن میرن راور و من و مامانم هم همراه باباجون رفتیم راور حالا بماند که تو راه عمه فاطمه رو به اصطلاح کچل کردم از بس درخواست دیدن فیلمهای توی موبایلش رو داشتم و اونم مجبور بود درخواست من و اجابت کنه.کلافه

هوراتوی تعطیلات هفته پیش که راور بودیم خیلی به من خوش گذشت چون دور و برم پر بود از بچه و حسابی سرگرم بودم ودیگه یادی از مامان و بابا هم نمیکردم.از خود راضی

لبخندچهار شنبه شب هم دایی محمد اینا اومدن خونه مون و من دوباره خوشحال شدم از دیدنشون . کلی با نوید و امید و دایی محمد بازی کردم و یه شب هم به بهانه من رفتیم سرزمین رویایی و اونجا تنها کسی که بازی نکرد من بودم . میبینید چقدر من مظلومم.عصبانیگریه

هورااین چند وقت اخیر حرف زدنم خیلی بهتر شده بطوری که اسم اغلب شکلهای پازلم رو  می شناسم و میتونم بگم و مثل:

آوووو (آهو)

مااا (مار)

ماییی(ماهی)

اَگوش  (خرگوش)

مووش (موش)

تیب  (سیب)

 اُیید (امید) 

اییید (نوید)

ماششین (ماشین)

موتوو (موتور)

باوون (بارون)

پووو (پول)

آب میخوااا (آب میخوام)

از خود راضیتازگیها تقریبآ میتونم لباسهام رو بپوشم و بیرون بیارم و البته قابل ذکره که وقتی میخوایم بریم بیرون نمی خوام لباس بپوشم و وقتی هم که مییاییم خونه باید فوری لباسام رو بیرون بیارم.تشویق

متفکرچند وقتیه که مامان خانمی به فکر از شیر گرفتن بنده هستش و داره کم کم من و آماده میکنه بطوری که شبها به جای اینکه من شیر بخورم تا بخوابم برام قصه تعریف میکنه اونم قصه اتفاقاتی که تو طول روز برام رخ داده . تا حالا که تقریبآ کار ساز بوده.خوابخجالت

عکس جا مانده از پست قبلی

عینکقبلآنا بنده خیلی اشتیاقی به نوشیدن شیر نداشتم اما حالا شیر خوردنم بهتر شده و عاشق شیر موز شدم .خوشمزه

نیشخندراستی 2تا دیگه از دندونای آسیایی پایینم هم تو این مدت سر زده و چون من اصلآ دوست ندارم کسی دندونامو بشماره مامانم تاریخ دقیق بیرون اومدنش رو نمیدونه شرمنده. سوال

[ یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٤:۱٤ ‎ب.ظ ] [ آرش خان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من آرش کوچولو هستم ساعت 16:45 روز 16 اسفند 88 تحت نظر خانم دکتر مجد زداه در بیمارستان دکتر مرتاض در شهر کویری یزد به دنیا اومدم تا زمانی که خودم بتونم بخونم و بنویسم مامان و بابام تو وبم خاطراتم رو مینویسن
لینک دوستان
امکانات وب