پسر پسر قند عسل
خاطرات قند عسلی
|
[ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤۸ ب.ظ ] [ آرش خان ]
[ نظرات () ]
آخر هفته هم بابا جونی اومدن کرمان و من و مامانم رفتیم خونه شون و حسابی با بابا جون و عمه فاطمه بازی کردم و بعد از ظهرش هم عمه رضوان و سام اومدن و فقط نیم ساعت باسام بازی کردیم و بعدش بنده بودم که جیغ میزدم و گریه میکردم به خاطر اینکه سام دائم میومد من رو میگرفت ومنم که اصلآ این کار رو دوست ندارم گریه میکردم ولی با این حال تو راه رفتن به خونه بهانه سام رو میگرفتم .(اینه خصوصیت بچه ها که کینه به دل نمیگیرن حالا اگه بزرگترها بودن)
آوووو (آهو) مااا (مار) ماییی(ماهی) اَگوش (خرگوش) مووش (موش) تیب (سیب) اُیید (امید) اییید (نوید) ماششین (ماشین) موتوو (موتور) باوون (بارون) پووو (پول) آب میخوااا (آب میخوام)
عکس جا مانده از پست قبلی
[ یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٤:۱٤ ب.ظ ] [ آرش خان ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |