Lilypie Third Birthday tickers
پسر پسر قند عسل
خاطرات قند عسلی
قالب وبلاگ

 


هفته اول محرم با مامان و بابام رفتیم خرید لباس مشکی. و از اونحایی که مامان و البته کمی پدر بزرگوارم تو خرید حساس هستن تقریبآ تموم مغازه های خیابون استقلال رو زیر پا گذاشتیم تا آخرش یه لباس تقریبآ خوب خریدیم .و در همین چرجیدن ها من یه صندلی قرمز از فروشگاه قصر کودک خریدم و پشت در مغازه ها رو زمین میگذاشتم و روش مینشستم و باعث جلب توجه دیگران به خودم میشدم و به محض اینکه اومدیم خونه مامانم پلاستیک روش رو کند تا من راحتتر بشینم و  من با دیدن این صحنه حسابی گریه کردم که چرا پلاستیکش رو کندی و به زور میخواستم پلاستیک رو بهش بچسبونم و با این کارم مامان و بابام رو حسابی خندوندم . و حالا هم از اون استفاده های زیادی میکنم مثل:جلوی تلوزیون میگذارم و کارتون میبینم یا اینکه پشت میز عسلی می گذارم و نقاشی میکشم و میوه میخورم و یا اینکه بعنوان نردبان برای دستیابی به اشیاء دست نیافتنی استفاده میکنم. به طور حتم در آینده نه چندان دور استفاده های دیگری هم ازش میکنم.


برای مراسم شیر خوارگان حسینی رفتیم راور ولی باز نتونستیم بریم. چون این مراسم بعد از ظهر جمعه بود و من و سام از ساعت 6 صبح بیدار شده بودیم و تا ظهر یه ریز بدو بدو کرده بودیم و گاهی هم در حین بازی کار به جاهای باریک هم کشیده می شد و بنده طبق معمول گریه و زاری راه می انداختم و ظهر ساعتهای 1/5 دو تایی به زور خواب رفتیم و مامانهامون یه نفس راحت کشیدن و توفیق رفتن به مراسم رو از دست دادیم.


عصر یکشنبه هم رفتیم یزد و تاسوعا و عاشورا هم به عزاداری کردن و هیئت رفتن و سینه زدن بنده گذشت و چون چهارشنبه بابام رفت تهران ما تا جمعه یزد موندیم و پنج شنبه عصر هم همراه مامان و مامانی و خاله مریم رفتیم شهر بازی مجتمع ستاره و یه کم بازی کردم و یه کم هم تو پاساژچرخیدیم و من هم یه لباس قرمز خریدم .


من و ابوالفضل

جمعه صبح هم همراه والدین گرامی اومدیم کرمان و حالا هم که مامانم داره می نویسه من و بابام در حال توپ بازی کردنم و نیستید ببینید که چقدر بازیم خوب شده و چه ضربه هایی به توپ میزنم و هر که بازی من و میبینه میگه من در آینده فوتبالیست میشم. حالا ببینیم در آینده چی پیش میاد.

راستی تازگیها خبر دار شدم که تا چند وقت دیگه بنده صاحب یه پسر خاله یا دختر خاله میشم و دیگه سمت آخرین نوه خانواده مادری رو از دست میدم.

این اواخر شمارش اعداد رو هم یاد گرفتم البته به شیوه خودم یعنی فقط اعداد 6 و 8 و 10 رو بلدم.

تو پست قبلی نوشته بودم که مامانم رو با زدن ماساژ میدم، دیگه الآن پسر خوبی شدم و عادت بدم رو ترک کردم و مامانم از این بابت بسی خرسند شده .

معروفیت دوباره من

یه روز بعد از ظهر بود که عمه سمیه زنگ زد خونه ما و با خوشحالی گفت که عکس آرش رو توی برنامه مل مل که از شبکه دو پخش میشه دیده آخه حدود یک ماه پیش بابام عکس رو براشون فرستاده بود بعد از اون بابام به تکاپو افتاد که این برنامه رو از اینترنت بگیره و بعد از دو روز تلاش تونست .   

و بقیه عکسهای محرم رو در ادامه مطلب ببینید 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ آرش خان ] [ نظرات () ]

ناراحتدر ادامه پست قبلی که قرار بود برم پیش آقای دکتر باید عرض کنم که من نه اون روز بلکه دو بار دیگه رفتم دکتر چون به هیچ وجه بیماری من خوب نشده بود و من بیچاره به مدت یکماه غذای آب پز و بی مزه نوش جان میکردم و از بس آنتی بیوتیک به خورد من داده بودن به کل اشتهام رو هم از دست داده بودم و به قول مامانم اگه در روز دو تا سه قاشق غذا میخوردم و اینقدر کوچولو شده بودم که نگو .

دکتر سومی هم که بنده رفته بودم خدمتشون یه لیست داده بود از خوراکیهایی که نباید میخوردم ( نه اینکه خیلی هم با این مریضیم میخوردم ) مثل پرتقال , کیوی , موز , شکلات , .... ولی با عمل به این دستورات هم خوب نشدم که نشدم .

لبخندهفته پیش که عید غدیر بود و ما علی رغم اینکه نمیخواستیم بریم مسافرت , رفتیم یزد و اونجا من رفتم پیش آقای دکتر آسایی و به تشخیص این دکتر من اصلا سرما نخورده بودم نه ویروسی نه باکتری . و گوش و بینی و گلوم هم بدون چرک بود و این یعنی من اصلا نیازی به آنتی بیوتیک نداشتم که دکتر های قبلی تجویز کرده بودن بلکه به احتمال زیاد حساسیت بود و با خوردن داروهای جدید حال و احوالم خوب شد و اشتهام هم دوباره بهتر شد و البته نه مثل روزهای قبل از مریضی و به قول مامانم همینش هم غنیمته .


قلبحالا بریم سراغ حرف و حدیث های خوب برای عید قربان ما رفتیم راور و چون آخر هفتش عروسی پسر دایی بابام بود من و مامانم خونه مامان جون موندیم و بابام به همراه عمه فاطمه پنج شنبه عصر از کرمان اومدن و به ما ملحق شدن .

شیطانشب عروسی هم من و سام اینقدر تو قسمت آقایون آتیش سوزوندیم و باباهامون رو کلافه کردیم که نگو نپرس . ولی به ما که خیلی خوش گذشت .


 این آقا که کنارم وایساده دکی امید پسر داییمه ( البته امسال پزشکی قبول شده ما هم از همین الان بهش میگیم دکتر )

 


 

اینجا هم خونه دایی محمد اطاق نوید و من در حال پرورش اندام

چشمکپنج شنبه گذشته هم به افتخار تولد امید پسر داییم دعوت بودیم رستوران هتل صفاییه که جاتون خالی خیلی کیف کردم و بهم حال داد . کلی هم عکس گرفتیم البته به هزار و یک ترفند . چون مگه من یه جا ثابت میموندم که ازم عکس بگیرن .

 

شیطاندو سه روزیه که یه کار خیلی بد یاد گرفتم و هی مامانم رو میزنم البته با دست و لگد . مامانم هم نمیدونه چطوری باید بهم حالی کنه که این کار خوبی نیست و خیلی هم کار بدیه . ولی من این کار رو اینقدر دوست دارم و حسابی ازش لذت میبرم و فکر میکنم یه بازی خیلی بامزه است .شیطاننیشخند

نیشخندبا توجه به اینکه مامان و بابا جلوی پله ها رو با صندلی ها مسدود کردن که بنده ازشون بالا نرم ولی چند روزه که یاد گرفتم خودم رو از پله سومی میکشم بالا میرم بالای پله ها .

از اون هفته هم یه کلمه جدید یاد گرفتم و هر چیزی رو که بخوام میگم " بددددددده "

اینم یه ژست برای دیدن tv

تشویقوقتی مامانم من رو دستشویی می بره و سر دستشویی میشینم میگم " جیشش " البته هنوز نمیتونم وقتی دستشوییم میاد خودم مامانم رو خبر کنم .


قلبوقتی که بابا یا مامانم مشغول نماز خوندن میشن من هم میرم کنارشون و باید حتما یه مهر نماز هم داشته باشم و هر کاری اونا کردن من هم انجام بدم البته بیشتر میخوام ادای مامانم رو در بیارم چون اصرار دارم که یک چادر روی سرم باشه و  وقتی سجده میرن من کاملا میخوابم و دراز کش میشم و سرم رو روی مهر میگذارم .

عصبانیپ . ن:این پست رو مامانم چند وقتی هست که نوشته ولی به خاطر اینکه نتونسته عکسهام رو آپلود کنه انتشار نداده .ببخشید عکسهام رو بعدآ اضافه میکنمقلب ( البته الان دیگه عکسها رو گذاشتم )

[ چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٠ ‎ق.ظ ] [ آرش خان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من آرش کوچولو هستم ساعت 16:45 روز 16 اسفند 88 تحت نظر خانم دکتر مجد زداه در بیمارستان دکتر مرتاض در شهر کویری یزد به دنیا اومدم تا زمانی که خودم بتونم بخونم و بنویسم مامان و بابام تو وبم خاطراتم رو مینویسن
لینک دوستان
امکانات وب