یه دو هفته پیش که بازی استقلال پیروزی بود ما هم داشتیم میرفتیم راور و از توی رادیو بابام داشت گزارش بازی رو گوش میداد و بنده هم طبق معمول در حال شیر خوردن بودم که گزارشگر رادیو با هیجان زیاد داشت حمله یکی از تیمها رو گزارش میداد که یهو من شیر خوردن رو رها کردم و با صدای بلند داد زدم گلللللللللللللللل.
با گفتن این کلمه مامان و بابام متوجه من شدن و با تعجب به همدیگه و با تعجب بیشتر به من نگاه کردن که من از شنیدن صدای گزارشگر متوجه بازی فوتبال شدم که هیچ متوجه حمله و گل زدن هم شدم.
(اینقدر این وروجک خان ما عاشق توپ و فوتباله که میشینه برنامه نود رو همراه باباش تماشا میکنه و یا حتی تقریبآ یه نیمه از مسابقه فوتبال رو دنبال میکنه و برای ما هم به زبون خودش توضیح میده..)
راور هم که بودیم با توپ فوتبال رامتین اینقدر شوتهای محکمی میزدم که همه هاج و واج می موندن که من چطوری پا زیر این توپ سفت و محکم میزنم و اصلآ هم احساس درد و ناراحتی نمیکنم.
چند وقتی هست که وقتی فروشگاه میریم بنده دیگه توی سبد چرخ دستی نمیشینم و باید خودم فرمون این وسیله رو در دست داشته باشم و وقتی مامانم حواسش به من نیست بنده برای خودم مثل یه آقای متشخص خوراکی یا هر چیز دیگه ای که به چشمم بیاد بر میدارم و موقع حساب کردن مامانم باید خریدهای خودش رو از بین خریدهای بنده جدا کنه.
و همچنین عاشق پله برقی و آسانسور و پل عابر پیاده هستم و به محض اینکه به میدون آزادی میرسیم و چشمم به پل و پله برقی میوفته با خوشحالی میگم پُل و اینقدر بالا و پایین میپرم تا والدین گرامی دلشون بسوزه و من رو ببرن بالای پل و از اونجا ماشینها رو ببینم.
هفته پیش هم رفتیم یزد و جمعه که مصادف بود با میلاد حضرت محمد طبق مراسمی بنده دیگه ترک شیر کردم و بر خلاف انتظار مامانم اصلآ بهانه گیری و اذیت نکردم و من که عادت به شیر خوردن قبل از خواب داشتم دیگه به راحتی خودم میخوابم و اندکی غذا خوردنم بهتر شده .
چند روزی بابایی اینا یزد نمایشگاه داشتن و من هم بعد از ظهر ها با نوید میرفتیم اونجا و انقدر روی فرشها بالا و پایین میشدم که نگو. و اگه گاهی یه بچه هم سن وسال خودم رو میدیدم با خوشحالی به طرفش میدویدم و هر جایی که اونها میرفتن من هم باهاشون میرفتم و مامانم باید دائم مواظب من باشه که یه موقع پشت سر اونه از سالن بیرون نرم.
یه روز صبح که مامانم داشت به من صبحانه میداد متوجه شد که من اغلب چیزهای توی سفره رو میتونم تلفظ کنم مثل کره ، نون ،آشو(قاشق)،کار (کارد) و تموم این کلمات رو برای اولین بار بود که به زبون می آوردم و اگه کم حرفم به خاطر تنبلیمه .
کلمه جدیدی که یاد گرفتم و زیاد هم ازش استفاده میکنم کلمه نکن هستش و دهها بار در روز این کلمه رو به زبون میارم و در ضمن تقریبآ به زبان برره ای هم میتونم صحبت کنم چون به بابایی میگم (بوویی) و به مامانی هم میگم (موویی).
من آرش کوچولو هستم ساعت 16:45 روز 16 اسفند 88 تحت نظر خانم دکتر مجد زداه در بیمارستان دکتر مرتاض در شهر کویری یزد به دنیا اومدم تا زمانی که خودم بتونم بخونم و بنویسم مامان و بابام تو وبم خاطراتم رو مینویسن