پسر پسر قند عسل
خاطرات قند عسلی
|
[ سهشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱٥ ب.ظ ] [ آرش خان ]
[ نظرات () ]
ببخشید دیر اومدم تا وبلاگ عزیز دردونه مون رو آپ کنم آخه دلیل داره که متوجه میشید . تهران ، خونه بابایی حدود سه هفته پیش به خاطر برگشتن خاله فاطمه از سفر مکه همراه بابا و مامانم رفتیم ولایت مادری و اونجا حسابی خوش گذروندیم و صد البته بینهایت بینهایت آتیش سوزوندم .همراه نوید و زهرا و مهسا می رفتیم پارک و خونه مامانی رو حسابی بهم می ریختیم . و بنده روی مبل و تخت خواب کلی بالا و پایین میپریدم و اینقدر خاطره خوب برام از اون روزها مونده که حالا هم که خونه خودمونم از مامان و بابام میخواهم که قصه آرش و پارک و خونه مامانی رو برام تعریف کنن و منم کیف کنم . نوید ، آرش ، زهرا ، مهسا
من با فیگور عمو شهاب در حال دیدن برنامه 90 یه روز هم که با زهرا و مهسا رفته بودیم تو حیاط خونه مامانی پای من به گلدون کنار حیاط مالیده شده و کمی از ساق پام خراشیده شد و منم با دیدن این خراشیدگی کلی گریه و زاری راه انداختم و اگه کسی نمیدونست فکر میکرد بنده زخم شمشیر خورده ام و به همین خاطر مامانم به پام پماد مالید و برای بند اومدن گریه و زاریم با یه روسری به اصطلاح زخمم رو بست و من هم تا آخر شب اجازه نمیدادم کسی بهش دست بزنه حالا بماند که با این پای به اصطلاح زخمی کلی ورجه و وورجه کردم . من در کنار رودخانه ای در نزدیکی کیاسر تعطیلات شهادت حضرت زهرا تصمیم گرفتیم بریم شمال و منم از وقتی سوار ماشین شدم تا خود شمال دائم دریا دریا میکردم و اینقدر از دیدن دریا ذوق زده شده بودم که به محض مستقر شدن با اینکه غروب بود و هوا هم کمی خنک و ما هم خسته ولی رفتیم کنار دریا و تنهایی یه کمی آب بازی و شن بازی کردم و چند لحظه بعد که یه پسر بچه همراه مامان و باباش اومده بودن کلی دوق زده شدم و بر خلاف افکار مامانم که همیشه میگفت من بجه خجالتی هستم رفتیم کنارشون و با اون بچه دوست شدم و با هم شن بازی کردم و اینقدر از این بازی دو نفره خوشحال بودم که من رو با گریه وزاری از اون پسر که اسمش امیرعلی بود جدا کردن و همون شب رفتیم سطل برای شن بازی خریدیم و از فرداش این سطل از دستم کنده نمی شد و با هر کی هم تلفنی حرف میزدم داستان خریدن این سطل رو براش تعریف میکردم . من و دوستم امیر علی من و دوستم مشغول شن بازی در دور دستها فردای اون روز هم که کنار دریا رفتیم بعد از شن بازی تصمیم گرفتم پای هم به آب بزنم و همون موقع بود که سرم گیج رفت و افتادم روی شنها و همزمان یه موج گنده اومده و من تمام قد رفتم زیر آب بعدانا وقتی بابام ازم میپرسید وقتی افتادی چی خوردی میگفتم دریا . وقتی این اتفاق افتاد از سر تا پا خیس شدم و من هم در حال گریه و مامانی من رو زیر چادرش گرفت و تا موقعی که سوار ماشین شدیم با همه قهر کرده بودم و جواب هیچ کس رو نمیدادم چون در اصل بابا و مامانم رو مقصر این داستان میدونستم .و از اون موقع هم هر وقت کسی ازم میپرسد آرش چطوری افتادی توی دریا بطور نمایشی و پانتومیم براشون تعریف میکنم و میگم دریا و خاکها (همان شن ) رفته تو دهنم . من در حال رفتن به کنار دریا با سطل معروفم
مراحل افتادن من در آب دریا 1 2 3 4 5 6 عکسهای بالا بدلیل اینکه از روی فیلم گرفته شده کیفیت مناسبی نداره روز بعد هم که کنار دریا رفته بودیم و با بابام داشتیم توپ بازی میکردم یه وسیله بازی دیگه اونجا دیدم که دو نفر داشتن باهاش بازی میکردن و اینقدر با حسرت نگاه میکردم که نگو . اون وسیله چیزی نبود بجز دو تا راکت بدمینتون و اینقدر نگاهشون کردم که همونجا بابام رفت و برام خرید و بهمراه یه بادبادک و دستگاه حباب ساز ،که من از این بدمینتون بیشتر خوشم اومد و حالا هم که تو خونه خودمونیم مامان و بابام رو مجبور میکنم که با من بازی کنن . البته از هر وسیله دیگه که تو خونه باشه بعنوان توپش استفاده میکنم . و بعد هم چند روزی رفتیم تهران و از دیدن خاله ناهید و خانواده گرامش خیلی خوشحال شدم وقتی رفتیم خونه خاله ناهید توجهم به یه پرنده زرد رنگ جلب شد و اون چیزی نبود جز یه جوجه اردک کوچولو که اینقدر اهلی شده بود دنبال آدم راه میافتاد و از دست آدم غذا میخورد . من که اولش از اون میترسیدم ولی آخرای مهمونی دیگه یخم باز شده بود و کف دستم غذا میریختم و اون پرنده کوچولو هم میل میکرد و منم ذوق همراه با ترس از خودم در وکردم . من در بازار ماهی فروشان محمود آباد یه دوست خوب هم پیدا کردم ولی مثل خودم کوچولو نیست و آدم بزرگه اونم سرایدار خونه باباییم بود که چون من رو سوار آتانتور ( آسانسور ) میکرد و باهام توپ بازی میکرد خیلی دوستش داشتم و اینقدر خوشکل صداش میکنم عمو ماشاالله . و از اونجا هم با هواپیما اومدیم کرمان و تو فرودگاه مهر آباد لگو هایی که مامانم برام خریده بود رو تو دستم گرفته بودم و هر بچه ای رو میدیدم اینقدر می رفتم کنارش که بیا با هم بازی کنیم و البته بچه های دیگه اصلا من رو تحویل نمیگرفتن .موقع تحویل بار هم که بابام چمدونها رو تحویل میداد من هم کیف لگو هام رو میگذاشتم و میخواستم تحویل بدم . توی هواپیما هم اینقدر وول خوردم و نق نق کردم که اصلا اعصابی برای مامان و بابام و دیگر مسافرها نمونده بود . اسباب بازیهایی که این روزها من رو تا حدودی سرگرم میکنن پنج شنبه گذشته هم تولد سام پسر عمه جانم بود که رفتیم خونه شون و با رامتین و سام کلی بازی کردم به قول خودم رفتیم تَبَلُد( تولد ) و کُک ( کیک )خوردیم . من ، سام ، رامتین شنبه گذشته هم رفتیم برای ثبت نام مهد کودک که قرار شد یک ماهی رو تابستون و بطور ثابت از مهر ماه برم و با بچه های هم سن و سال خودم شروع به تحصیل و بازی کنم . پ . ن : پروژه بزرگ پوشک گرفتن تا حدودی موفقیت آمیز بوده و هنوز هم مامانم با دوز و کلک من رو میبره دستشویی ولی در کل سر بلند بیرون اومدم از این پروژه خطیر . [ چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٢٠ ق.ظ ] [ آرش خان ]
[ نظرات () ]
برید کنار،برید کنار، آرش خان گل و گلاب 2 ساله وارد می شود.
آرایشگاه عمو حسن که این دفعه حسابی تغییر کرده بود و به اصطلاح مدرن شده بود
من و آنیتا
من در حال پف پف خوردن من و آنیتا و پدر بزرگش عمو محمد من و رامتین خونه بابا جون و به گفته رامتین با پتو ساندویچ شده
حاجی فیروز و بابا و آرش ترسیده از حاجی فیروز در پدیده کویر
من مشغول گل چیدن
آرش ،زهرا و مهسا
یَرااا (زهرا) مَیا (مهسا) لَلا (سهیلا) جواا (جوراب) .... به امید خدا قراره بعد از سر بلند بیرون اومدن از این مآموریت بزرگ برم مهدکودک.![]()
[ پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٦ ب.ظ ] [ آرش خان ]
[ نظرات () ]
بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف من الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس واسه تولد تو باید دنیا رو اورد ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد اینا یه یادگاری توی خاطره هاته ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد تولدت عزیزم پراز ستاره بارون پر از باد کنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون الهی که همیشه واسه تبریک امروز بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون آرش عزیزم :ممنونم از خدا بابت بزرگترین لطفی که در حق من و بابا محسن تموم نمود و تو فرشته کوچولو رو شیرینی بخش لحظه لحظه های زندگیمون کرد.
[ سهشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠۳ ب.ظ ] [ آرش خان ]
[ نظرات () ]
جمعه صبح هم چون کرمون موندیم و هوا آفتابی بود رفتیم پارک مادر و کلی اونجا بازی کردم و تنهایی از پله های سرسره بالا میرفتم و با بابام هم حسابی توپ بازی کردم و با گریه از توی پارک اومدم بیرون و توی ماشین خوابم برد .
وقتی چشمام رو باز کردم خودم و تو پارک پرندگان فلامینگو دیدم کلی ذوق کردم و بالا و پایین پریدم و دوباره با گریه از توی اون پارک هم بیرون اومدم و برای ناهار رفتیم رستوران پدیده کویر و اونجا همراه موسیقی زنده ای که اجرا میشد منم کلی نانای نانای کردم .
این چند روزا اینقدر خوش به حالمه،نیست که نزدیک عیده و تو خونه ماهم مراسم خونه تکونی بر پاست منم دستمال به دست دنبال مامانم کمک میکنم .کمک که نه بیشتر خونه رو بهم میریزم . راستی توی تکوندن اتاق خودم اینقدر از زیر کمد و تختم اسباب بازیهای قدیمیم رو که اغلبشون هم توپ بوده رو پیدا کردم. مامان نوشت:این پست رو از دو هفته پیش تقریبآ هر روز میام یه دو خط مینویسم تا امروز که تموم شد، با یه وروجکی که تا میبینه پشت لپ تاب میشینم هر جا باشه خودش رو مثل برق میرسونه و اینقدر دست به کیبورد میزنه و من رو دیگه بیخیال نوشتن میکنه و همچنین کارهای معمول شب عید دیگه شاهکار هم بوده که امروز تموم شده. [ چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٢ ب.ظ ] [ آرش خان ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |