سفری متفاوت و خاطره انگیز از جنس خدایی

ماه اسفند امسال با همه اسفندهای گذشته خیلی خیلی متفاوت بود  14 اسفند ماه همراه بابا و مامانم و مامان جون و باباجون و عمه فاطمه و عمو عماد و عمه مامانم رفتیم مسافرت اونم کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 همون خونه خدا که رنگش سیاهه و همه دورش میچرخن.

 13 اسفند رفتیم یزد و فردای اون روز ساعت 2.5 پرواز کردیم به طرف مکه و بماند که توی هواپیما کلی حرف میزدم و برای عمه فاطمه هم کلی شعرهای جور واجور مربوط به نوروز میخوندم.


توی فرودگاه مدینه هم کمک همه میکردم و چمدونهاشون رو براشون جابه جا میکردم .


تو مدت سفرمون کلی بهم خوش گذشت و چون برام مکانش جدید بود خیلی از دیدن  صحن و سرا و گنبد سبز حرم پیغمبر و کبوترهای قبرستان بقیع و حالت نماز خوندن افرادی که اونجا بودن و.... همه و همه برام تازگی داشت و داره.


الهی فدای این گل پسرم بشم که بر خلاف انتظارمون خیلی آقا شده بود و صبح ها که برای نماز صبح میرفتیم حرم بدون هیچ شکایتی همراهمون میشد و بعضی وقتها هم توی همون کالسکه خوابش میبرد و اصلآ نق نمیزد

همیشه همراه بابام و عمو عماد میرفتم زیارت بجز یه بار که همراه مامانم رفتم حرم پیغمبر و داشتم قرآن بر میداشتم و ناگهان یه خانم عرب شروع کرد به دعوا کردنم و منم که خیلی زود بهم برمیخوره شروع کردم به گریه کردن و دیگه با مامانم همراه نشدم و در جواب مامانم که میگفت بیا با من بیا تو قسمت خانوما میگفتم من از اونجا بدم میاد و اونجا خانوم نارنجیه من و دعوا میکنه.

مدینه که بودیم توی لابی هتلمون ایستگاه نقاشی بود و چند باری همراه مامانم رفتیم نقاشی کشیدم و از طرف عمو نقاشی جایزه گرفتم.

امسال روز تولدم مصادف شده بود با تولد حضرت زینب و به همین خاطر توی هتلمون جشن گرفتن و به منم کادو بابت تولدم دادن .

موقعی که میخواستیم بریم مکه منم مثل همه آقایون حوله پوشیدم و به قول مامانم شده بودم یه فرشته کوچولو .


توی مسجد شجره هم همراه بابام اینا لبیک میگفتم و شاکی از این بودم که چرا همه داد میزنن و داره گوشم کر میشه.

روزی هم که برای اولین بار رفتیم خونه خدا وقتی همه روبروی کعبه سجده کردن منم سجده کردم و دائم از بابا و مامانم میپرسیدم چرا شما و بقیه سجده کردین و چرا بابا گریه میکرد و کلی سوالهای دیگه.

توی طواف هم روی شونه های بابام نشستم و از اون بالا همه رو میدیدم و چون هوا گرم شده نق میزدم که مامان یه چیزی بده من بخورم


موقعی که میرفتیم حرم چون با اتوبوس میرفتیم من میشدم مرد عنکبوتی و از در و دیوار اتوبوس بالا میرفتم و کلی بازی میکردم.

تو این سفر یه شوک بزرگی هم به همه وارد کردم اونم گم شدنم بود .اون شبی که این اتفاق افتاد پنج شنبه بود و بینهایت شلوغ و منم توی کالسکم اومدم بیرون و اون رو گرفتم به دستم و جلو تر از همه حرکت میکردم و به قول مامانم تو یه چشم به هم زدن قاطی جمعیت شدم و یه یک ربعی همه داشتن دنبالم میگشتن ولی من که اصلا متوجه نشدم تا اینکه عمو عماد من رو پیدا کرد و شروع کرد به دعوا کردنم و وقتی که بابا جون هم من رو دعوا کرد من متوجه شدم که چه خبر شده .

نمیدونی تو اون یه ربعی که پیدات نمیکردیم چه حالی داشتیم و مثل دیوونه ها این طرف اونطرف رو نگاه میکردیم و هنوزم که هنوزه وقتی یاد اون شب میوفتم مو به تنم سیخ میشه و خدا رو  هزاران بار شکر میکنم که اتفاق بدی نیوفتاد.


بلاخره هر مسافرتی یه برگشتی داره و عمر سفرمون تا 25 اسفند بود و ساعت 1.5 بعد از ظهر رسیدیم فرودگاه یزد و مورد استقبال شدید خانواده مامانیم قرار گرفتیم و بعد از یه روز دیدنی کردن با داییهاو خاله هام رفتیم راور و با فامیل پدریم هم دیدنی کردیم و دو روز بعد از برگشتمون اومدیم کرمان و آماده شروع سال وفصلی نو شدیم.

/ 3 نظر / 34 بازدید
سپیده عمه آریانا

سلام عزیزم سال نو مبارک . انشااله سال خوب و پر برکتی داشته باشید . حجتون هم مقبول . فدای این گل پسر برم با اون عکسهای قشنگش که مثل فرشته ها هستش . قربونش برم که آقا بوده و خوش سفر . الهی شکر که بخیر گذشت و عسلکم زودی پیدا شد و خوبه که خودش متوجه این مسئله نشد . الهی همیشه شاد و خوش و سلامت باشید[ماچ][بغل][قلب][گل][گل][گل]

navid

سلام ارش خوبی چرا یزد نمیای مکه که بدی نکردی[قلب]